از هر دری 100

شنبه 20 مرداد 1397 14:24 نویسنده: شیرین چاپ
روزها خوب و آرام سپری می شوند. خلق الله در فصل تعطیلات و مسافرت اند و سر کار رفتن با خیابان ها و اتوبان های نیمه خالی خوشایند است. هفته آینده رییس نکبتم هم نیست و عالی تر خواهد بود. چهارشنبه آینده تعطیل رسمی ست. پانزده آگوست در ایتالیا یک روز مخصوص است و اسم دارد: ferr'agosto. این هفته و آن روز مخصوص از آن مواقعی هستند که آدم حتی اگر در حال مردن هم باشد باید مردنش را عفب بیندازد چون تنابنده ای نیست که بیاید و بپرسد ببم داری می میری؟
آن جمله سئوالی بالا را که گفتم یاد یک صحنه خیلی خنده دار از Dirty Grandpa افتادم. آن پلان و آن حرف آنقدر خنده دار بود که هر دفعه یادش می افتم به قهقهه می افتم: صحنه یکی به آخر فیلم است و بالاخره پدربزرگ با معشوق جوانش همبستر می شود و یکدفعه آنچنان نعره ها/زوزه هایی می کشد که دختر جوان که خیلی هم لاتی ست حرف زدنش می پرسد داری می آیی یا داری می میری؟
هیچی دیگر ... دقایق باقیمانده فیلم را خیلی خوب یادم نیست چون از خنده در حال قل خوردن روی زمین بودم! بگذریم ... داشتم از خلوتی اینروزهای شهرها می گفتم. روزهای خوب و آرامی اند شاید هم بخاطر آرام بودن خود من باشد. بدون اینکه حواسم باشد به خودم آتش بس داده ام و حواسم هم نبوده است فقط یکباره متوجه شدم که چقدر حالم خوب است و چقدر مزه دارد آدم دنیا و مافیها را به فلان جایش حواله کند. باید از رفقای پشمالویم یاد بگیرم رمز خوشبختی را. کاشف به عمل آمده است که همسایه طبقه همکف پنج تا رفیق پشمالو دارد و البته من چهارتایشان را می شناسم. شاید هم دو تایشان شبیه هم هستند و من هنوز تشخیصشان نمی دهم. بهرحال با دو تایشان حسابی ایاغ هستیم و یاد گرفته اند که هرچند یک گربه غول پیکرم ولی آزار و تهدیدی برایشان نیستم. 
یکی از پیشی ها را چند سال پیش یک ماشین زیر گرفته و دمش کنده شده است. آن طفلی ناجور هراسان و گریزان است. آن سیاه و سفیدی که از روز اول شناختم و یکی دیگر که کرم رنگ است ولی خیلی خونگرم هستند و بن خودشان هم خیلی رفیقند. آن کرم رنگه لوس و با نمک است و آنقدر خودش را به بقیه پیشی ها می مالد که مجبورشان می کند سر و کله اش را لیس بزنند و نازش را بکشند.
خلاصه که هر چه فکرش را می کنم می بینم بدبختی های دنیای جانوران دو پا تمامی ندارد و نکبتی که از سر و رویمان می بارد هم بی پایان است. همان بهتر که آدم فکر و ذکرش بشود جانوران چهار دست و پا. اخبار را گوش می کردم امروز صبح و صبحانه مختصری می خوردم. مثلا قرار بود برای صبحانه بیرون دعوت باشم ولی قرار برای ساعت نه صبح بود و محال است من تا آن ساعت ناشتا بمانم. از سر درد و ضعف خواهم مرد. پس مثل همیشه و طبق عادت ساعت شش صبح بیدار بودم و کمی چای و شیر و کورن فلکس آماده کردم و در همان حال اخبار را گوش می دادم. هر کاری می کنم نمی فهمم چه حکمتی ست که دین مبین هر جا پا می گذارد پشت سرش بدبختی و فقر و جنگ هم از راه می رسند. قرار نبود با اجرای قوانین الهی بشریت به سعادت دنیا و آخرت برسد؟ فعلا که از شواهد بر می آید که قرار است مومنین خوار و خفیف دنیا باشند و فقیر و حقیر یک لا قبا و توی دنیای بعد از مرگ - اگر باشد - آقایی کنند. حالا لابد قرار است تکمله و تبصره بزنیم به احادیث که نه، سعادت دنیوی اه است و مال جهنمی هاست و سعادت اخروی کافیست؟ یک چیز دیگر که هر کار می کنم نمی فهمم حکایت روسای کشورهای اسلامی ست که یکسره از ک...ن برادران کمونیست و کا گ ب کار می خورند. شما اگر فهمیدید ربط اسلام و کمونیسم کجاست بیایید ما گمراهان و کفار قرن را هم روشن کنید.
بگذریم، دارم فکر می کنم برای فردا شام چی درست کنم. فکر کنم از وقتی توی خانه جدید آمده ام دفعه اول است که آشپزی خواهم کرد. تا بحال از گاز بیش از چای و قهوه درست کردن بیشتر استفاده نکرده ام. فر هم فقط برای گرم کردن تکه پیتزایی که برای ناهار یا شام هر از گاهی خریده ام. اصولا اهل آشپزی نیستم، فصل گرما هم که باشد اصولا و عملا گاز و فر می روند در یکجور تحریم و قرنطینه. مهمان فردایم کاشا است که کمی تا قسمت بی خانمان مانده است و هر شبش را دارد یک جا سر می کند. برایش ناراحت شدم، عین خانه به دوش ها چمدانش پشت ماشینش است و توی این هیر و ویر ماه آگوست که ایتالیا عملا غیر فعال است و نه بنگاهی باز است و نه صاحبخانه ها توی شهر هستند مانده بی سر پناه. خلاصه که بین شک و تردیدِ بپرسم یا نپرسم چند روز پیش دل به دریا زدم و اول توضیح دادم که دلم نمی خواهد دماغم را توی زندگی کسی فرو کنم و فقط محض نگرانی می خواستم بدانم محل اقامت پیدا کرده است یا نه و فهمیدم که کلید خانه اجاره ای هفته آینده به دستش خواهد رسید و اینروزها عین کولی ها روزگار می گذراند. به شوخی و برای کم کردن بار منفی موضوع گفتم بیا پیش من تا وقتی خانه ات جور می شود، بگذار یک بار هم که شده یک ایرانی به یک اروپایی پناهندگی بدهد!
خلاصه که فردا بعد از ظهر می آید اینجا و دوشنبه هم با هم می رویم سر کار، همان روز عصر هم کلید خانه اش را خواهد داشت. داشتم با خودم فکر می کردم درست است که توی این سیزده سال زیاد جابجایی نداشته ام اما همیشه شانس آورده ام که بی خانه و بی جا نمانده ام و لازم نشده از کسی کمک بخواهم برای داشتن یک سرپناه و سقف بالای سرم. هم شانس داشته ام و هم آدم های خیلی خوب و مهربانی از دور و نزدیک مراقبم بوده اند و هر دفعه به مرز افتادن نزدیک شده ام دستم را گرفته اند و به کناره امن رسانده اند. می دانید ... خیلی باید حواسمان باشد که داشته های مان را مسلم و عادی و یا بدتر از آن، نتیجه خوب بودن خودمان و لایق بودن خودمان ندانیم. کسی که یک جو از دنیا و زندگی سر در آورده باشد می فهمد که عمدتا داشته های ما و دوستی و محبتی که از دیگران دریافت می کنیم  خیلی کم مربوط به خود ما هستند. خوب بودن من و توی نوعی هیچ تضمینی نیست برای داشتن بخت و اقبال در زندگی و دقیقا بهمین دلیل خیلی از آدم هایی که در محنت و سختی زندگی می کنند، آنهایی که محبت نمی بینند، آنهایی که دروغ و خیانت می بینند و ... الزاما، تکرار می کنم الزاما سزاوار آن نیستند. 
خاک بر سری آدم ها آنجایی ست که وقتی دست کمک از راه می رسد، وقتی دوستی و رفاقت از راه می رسد، وقتی شانس و اقبال رو می کند آنرا نمی فهمند و از دستش می دهند. اینجا آدم بی لیاقتی و خاک بر سری اش را نشان می دهد اما نه در حالات دیگر.

پی نوشت. دوست خوب و قدیمی و نادیده ام مدتی پیش به آدرس جدیدت ای میل فرستاده بودم. با خواندن پیغامت احساس کردم به دستت نرسیده و یا شاید به دلیلی آنرا نخوانده ای. فکر کنم باید برایت دوباره پیغامی بفرستم. عیب های من زیادند ولی بی معرفتی جزوشان نیست.