X
تبلیغات
زولا

نوشته ای کوتاه درباره دوستی

یکشنبه 14 مرداد 1397 10:34 نویسنده: شیرین چاپ

بگذارید همین اول کار اعتراف کنم که عنوان مطلب تقلیدی ست از ده گانه عشق قدیمی ام که در طول این هفته به یکباره یاد شور و گرمایش افتادم. صحبت هایی که با یک دوست خوب داشتیم و پیغام یک دوست نادیده باعث شدند آنقدر دلم گرم شود که بخواهم در مورد دوستی چیزکی بنویسم. 

نوشتن در مورد هر چیزی که پهلو به پهلوی احساسات آدم بزند همیشه سهل و ممتنع است و عین راه رفتن روی لبه باریک تیغ می ماند. غفلت کنی می افتی در طرف ابتذال و سطحی گویی. بخاطر همین می خواهم فقط یک گفتگوی کوتاه که با یک دوست خوب داشتم را برایتان تعریف کنم. همان دوستی که سال گذشته همدیگر را در زمان انتظار در مطب دکتر ملاقات کردیم. 

از خیلی قبل ترش با هم بیشتر از طریق نوشتن در ارتباط بودیم. در بلاگ من، در بلاگ خودش و در مسنجر ف ی س بو ک. همانطور که در زندگی پیش می آید بارها شد که از هم بی خبر ماندیم. همان روزها که درشان بلاگ به روز نمی شود و چراغ چتی که برای هفته ها روشن نمی شود. بعد وقتی دوباره با هم حرف می زدیم با هم یک قرار گذاشتیم: که هیچوقت خودمان را موظف به حضور داشتن نکنیم و هیچوقت از هم توقع بودن و توضیح دادن و ... نداشته باشیم. چرا که زندگی ست  و پستی بلندی هایش و پستی بلندی های مزاج آدمیزاد. یک روز من بی حوصله ام و یک روز تو. یک روز من مالیخولیایم گل می کند و یک روز تو و همینطور الی آخر. نتیجه اش این شد که هیچوقت مجبور نشدیم به هم دروغ بگوییم. هیچوقت برای راضی کردن هم به بهانه و توجیه نیازمند نشدیم. هر وقت شد و توانستیم با هم حرف می زنیم و همدیگر را میبینیم و هر وقت هم نشد هیچکدام از دیگری دلگیر و رنجیده نمی شود. شد یک دوستی که مایه آرامش هر دو طرف است و مایه اطمینان که "فلانی" هست. همیشه هم هست. علیرغم روزهای بی حوصلگی، روزهای بی خبری، روزهای عصبانیت، روزهای سخت و نامهربان ...

یا مثلا دیروز که پیغام یک دوست نادیده را خواندم. خیلی سال پیش یکبار کسی مرا متهم کرد که فقط با کسانی دوست می شوم که مجیزم را می گویند. خیلی از حرفش غمگین شدم چون در آن اتهام بی خبری از این بود که من بنده محبتم نه مجیز. حرف هایی هستند که شنیدن یا خواندنشان عین یک آغوش گرم است که تو را در بر می گیرند. آن است که آدم را گرفتار می کند نه مجیز و تعریف. آن کسی که با مهربانی اش گرفتارت می کند وقتی حرف سخت می زند باز هم مهربان است و باز هم عزیز. 

بعضی مهربانی ها هستند که هیچوقت از یادم نمی روند حتی آنها که بی کلامند و از ناشناسان. سال 2007 بود که بهارش برایم دوران سخت و پر مشقتی بود. خیلی مریض احوال بودم و حالم زار بود. یادم نمی رود که روزی راهی دانشگاه بودم و موقع پیاده شدن از اتوبوس وقتی پایم را روی سکوی بتون ایستگاه گذاشتم پاهایم طاقت تحمل وزنم را نیاوردند و عین برگ پاییزی داشتم سقوط می کردم که کسی که جلویم بود انگار آن واقعه را در پشت سرش حس کرد و دستهایش را به طرفم دراز کرد. هر کار می کنم صورت او را به یاد نمی آورم. توی ذهنم فقط دو تا دست محکم و قوی هستند که آنها را با استیصال گرفتم و تمام وزنم را تحمل کردند. زمین نیفتادم که اگر می افتادم سقوطم به فضای تنگ بین اتوبوس و سکوی ایستگاه و شکستگی یک استخوان حتمی بود. به اتکای دستهایش قبل از اینکه زانوها زمین را لمس کنند دوباره قد راست کردم و حتی منتظر نشد تشکر کنم. راهش را سریع ادامه داد و رفت و من ماندم و خاطره آن دستهای مهربان و ناشناس که در کسری از ثانیه با قاطعیت از افتادن نجاتم دادند. 

یکی دیگر از مهربان های زندگی ام دیگر توی این دنیا نیست. از او فقط یک نام و نام خانوادگی و یک شماره تلفن برایم در لیست تماس ها باقی مانده است و یک وسوسه زیاد به گرفتن آن شماره، چون هنوز هم فکر می کنم اگر آن شماره را بگیرم آن صدای خش دار و کر و کثیف از سیگارهای متعددی که می کشید را خواهم شنید. همیشه پیش خودم فکر می کردم روزی که گذرنامه ایتالیایی ام را خواهم گرفت با یک بطری P rosecco و یک جعبه شکلات به دیدن او و خانم های همکارش خواهم رفت تا ببینند کمکی که به دیگران می کنند چقدر معنای بزرگی دارد. کارشان که بنظر یک کار کارمندی و ساده است برای دیگران یعنی محقق کردن پروژه های زندگی شان و کیفیت زندگی آنها را از این رو به آن رو می کند. 

برای من دوستی یعنی مهربانی بی پایان.