X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

از هر دری 92

یکشنبه 6 خرداد 1397 09:32 نویسنده: شیرین چاپ

- مثل همیشه که سفر می روم "دلم برای لانه خودم تنگ شده بود". بماند که این چهاردیواری تا مدت کمی و فقط تا چند روز دیگر لانه ام خواهد بود و باید اعتراف کنم کمی ترس برم داشته است که نکند به خانه جدید عادت نکنم و لانه ام ندانمش. 

- اعتراف می کنم که سفر کاری خیلی خوب بود و برخلاف انتظارم خوش هم گذشت. کار زیاد بود و خسته شدم و مخصوصا از انجام نشدن خیلی کارها جا خوردم و فهمیدم این تصوراتی که از بی عیب و نقص بودن "آلمانی" ها در ذهن ها هست اصلا منطبق با واقعیت نیست ولی خوب باز هم بد نبود. در مورد این بند یک مطلب مفصل و جداگانه می نویسم که البته قرار نیست و ادعا نمی کنم وحی منزل باشد و فقط مشاهدات و تجربه شخصی خودم هستند. بی خیال وحی منزل! آنهم از طرف کسی که اصولا به وحی و این داستان ها عقیده و باور ندارد.

- شهر کوچولو موچولو و قشنگی بود با هفت هزار نفر جمعیت. توی این یک هفته حتی یک گربه هم ندیدم! یا گربه نگه نمی دارند و یا گربه هایشان از خانه بیرون نمی آیند. شهر خودم بهتر است! خیابان هایش آنقدر امن هستند که پیشی های خانگی هوس گشت و گذار به سرشان بزند و احیانا دیوانه ای مثل من ببینند و قربان صدقه و نوازش و گفتگو از او دریافت کنند. 

- وقتی رفته بودم خانه جدید را ببینم و کنار درب ورودی اش منتظر بودم خانم آژانس مسکن برسد اولین کسی را که از ساکنان محله دیدم می دانید کی بود؟ یک پیشی خوشگل سیاه و سفید که برای خودش راحت قدم می زد و دور و اطراف را می پایید. روی تنه یک درخت تنومند ناخن هایش را تیز کرد و بعد هم رفت زیرش دراز کشید. ازش عکس گرفتم و ناخودآگاه و قبل از دیدن داخل آپارتمان احساس کردم همانجا خواهم ماند. گربه های سیاه شانس و بخت می آورند.

- یکی از عوارض مزمنی که با آن درگیرم از دوران جوانی، ادم پاهاست. فکر کنم قبلا هم در موردش حرف زده بودم. وقتی هوا گرم می شود دیگر مصیبت می شود این عارضه که البته بسته به دمای هوا و شرایط خودم شدتش فرق می کند. به تعداد انگشتان دستم تا به حال شدتش طوری بوده که پاهایم کاملا دفرمه شده اند و آنقدر احساس بدبختی کرده ام که تصور هم نمی کنید. وقتی برای اولین بار این اتفاق افتاد در حاشیه کویر کار و زندگی می کردم و وقتی بعد از ساعات کار طولانی سر پا بودن به خانه برگشتم هم خسته و ذلّه بودم و هم ترسیده، به شدت ترسیده بودم از دیدن پاهایی که بنظرم نمی آمد حتی مال من باشند.

- یادم است که سه تا همخانه داشتم در آن آپارتمان و یکی شان ذلّه گی و ترسم را دید و خیلی آرام ازم خواست لباسهایم را عوض کنم و برای خواب آماده شوم. بعد همانطور که روی تختم دراز کشیده بودم آمد و یک بالش گذاشت زیر پاها که کمی بالاتر باشند و شروع کرد به ماساژ دادن. هیچوقت این مهربانی بزرگش را یادم نمی رود مخصوصا که اصلا هم دوستی آنچنانی با هم نداشتیم. اثر این معالجه کاملا التیام بخش بود و فردایش گفت چقدر آرام و چقدر زود خوابم برد و صبح از ورم و ادم هم خبری نبود.

- روز جمعه برایم سخت و سنگین بود و از ساعت پنج صبح جمعه شروع شد تا سه بامداد شنبه. بیست و دو ساعت عین سربازها لباس و کفش پایم بود و وقتی رسیدم خانه به حال مرگ بودم هم از خستگی و هم از ادم پاها که به دفرمگی شان رسیده بود. دیروز می خواستم گریه کنم از فرط استیصال و ناخودآگاه یاد اسم یک دوست خوب و مهربان افتادم که هر چند اینجا را نمی خواند، ولی فکر کنم اگر نزدیکم بود حتما آنقدر پاهایم را ماساژ می داد که از آن شکل وحشتناک بیایند بیرون. امروز کمی بهترم و هر چند هنوز ورم باقی مانده ولی لااقل پاهایم را می توانم باز بشناسم!

- به درخواست بعضی همکاران که کلن را ندیده بودند کمی زودتر حرکت کردیم - پرواز از فرودگاه کلن/بن بود - تا گشتی داخل کلن بزنیم و اعتراف می کنم از دوباره برگشتن به این شهر خوشحال بودم. دوستش دارم و انگار به زمینی برگشته بودم که یه کمی مال منهم هست. خیابان های مرکزش را می شناختم و راین را و تمام مردمی که قدر شهرشان را می دانند و زندگی اش می کنند. کنار راین فضای سبز هست موازی با رودخانه و در طول آن محل گردشگاه است. حوض ها و فواره های قشنگ که بچه ها تویش بازی و آبتنی می کنند و کافه و بارهای شلوغ و زنده. ایندفعه واقعا حس کردم که چقدر کلن را دوست دارم.