از هر دری 91

شنبه 29 اردیبهشت 1397 15:16 نویسنده: شیرین چاپ

- مراسم ازدواج هری و مگان را نگاه می کردم. خدا را شکر که هنوز توی این دنیا کسانی هستند که زندگی شان مثل افسانه ها می شود و نگاه کردن زندگی شان از طریق ویزور دوربین عین تماشای فیلم های هالیوودی ست. هر چقدر به این ازدواج های سلطنتی و کلا خانواده های سلطنتی نگاه می کنم و ثروت و تجارت و توریسمی که به کشورشان می آورند میبینم بیشتر به حال زار عقل و شعور خودمان خنده/گریه ام می گیرد. خیر سرمان مثلا می خواستیم تساوی اجتماعی داشته باشیم! یک مشت پاپتی بی سواد و شپشو را به قدرت نشاندیم که حرف زدن و رفتارشان هم به خودمان و هم به هر غریبه ای حالت تهوع می دهد. با همین کثافتشان عین سلطان ها زندگی می کنند و به ریش هفت جد ما که دچار گدایی مزمن شده ایم هرهر می خندند و ما هم دلمان خوش است که مدرن هستیم و شاه نداریم. والله کاش شاه داشتیم و شاه مان حرمت و جلال و جبروت شاه را داشت نه این دجّاله-شاه های شپشو و بی سواد وعقب افتاده ضد پیشرفت.

- هفته آینده عازم آلمان هستم برای ماموریت، پرواز را خیلی بد برنامه ریزی کرده اند و حوصله اش را ندارم هر چند خوشحالم از رفتن به این ماموریت. همیشه از عوض کردن آب و هوا استقبال می کنم. آدم توی محیط ثابت و یکنواخت می ماند واقعا کسل و فسیل می شود. یکی از مهندسین کیفیت این شعبه از شرکتمان ایرانی ست. اسمش را روی گروه کاری دپارتمان کیفیت، روی آوت لوک فهمیدم. البته من بیشتر برای بررسی روش ها و فایل های incoming inspection می روم. بواقع برای کپی/پیست کردن روش ها چون خطوط تولید این شعبه قرار است منتقل شوند به شرکت ما و مشتری های این خطوط که مرسدس/دایملر و بی ام وو هستند دوست ندارند روش های کنترل عوض شوند. 

- به سفارش دوست نادیده و فرهیخته ام "قلب سگ" نوشته بولگاکف را خوانده ام و خیلی دوستش داشتم. در موردش چیزیی نمی نویسم چون تبدیل به یک طومار فحش و فضیحت خواهد شد! بجایش اگر دوست دارید نوشته همین دوست فرهیخته را مطالعه کنید و اگر می خواهید بدانید دلیل عصبانیت من چیست، کتاب را بخوانید. امروز کتاب را به کتابخانه پس دادم و دو تا دیگر به امانت گرفتم، جزیره سرخ از بولگاکف و لولیتای ناباکف. بله ... می دانم خیلی بد است که تا بحال لولیتا را نخوانده ام. اما چه کنم، زیاد دنبال این نیستم که خواندن چه چیزهایی تصویر خفنی از آدم می سازد!

- دیروز سومین اسباب کشی ام را در یکسال و نیمی که در این شرکت هستم انجام دادم. خیلی خوب بود. از اینکه میز کارم داخل آزمایشگاه باشد خیلی شاکی بودم و الان خوشحالم که دیگر نباید تمام ساعات کاری را داخل آن آزمایشگاه بگذرانم. دو عامل مهم توی آن آزمایشگاه اسباب آزار بودند برایم: حضور واکنشگرهای شیمیایی، حضور یک همکار که تعادل روانی ندارد و وقت و بی وقت تغییر احوال خود و مشکلات زندگی اش را روی بقیه استفراغ می کند. یک کم ملاحظه هم بد نیست و مخصوصا اصلا بد نیست آدم حواسش باشد که در محل کار هیچکس شغل و وظیفه اش روان درمانی دیگران نیست.

- امسال سال اسباب کشی ست. باید تا آخر این ماه به خانه جدید بروم، هنوز هم هیچ کاری نکرده ام! ماموریت این هفته هم کمک نمی کند به این وضعیت، دلم خوش است که خانه مبله اجاره می کنم و قرار نیست تیر و تخته جابجا کنم. سنگین ترین وسیله ام تلویزیون است. اما در هر صورت نسبت به دوازده سال پیش که آمدم داخل این خانه، کلی کتاب و جزوه و مجله به وسایلم اضافه شده اند که باید بسته بندی شوند. خوب شد عقل کردم و زندگی ام را پر از خرت و پرت نکردم اما باز هم مطمئنم که موقع بررسی تک تک اشیا و بسته بندی شان کلی وسیله را کنار خواهم گذاشت. چنین باد!

- این آهنگ ها را همیشه خیلی دوست داشته ام. یاد جوانی و دوران عاشقی بخیر!

It takes a fool  to remain sane

IRIS

When you say nothing at all  

- راستی گفته بودم کلاس زبان فرانسوی را شروع کرده ام؟ چیزی بگویم در موردش؟ ... نه بهتر است هیچ چیز نگویم! احساس بدبختی می کنم وقتی در کلاس هستم و تنها شاگرد کلاسم که هیچ ایده ای از معنی کلمات و نحوه تلفظشان ندارد. می دانید چرا؟ همه شرکت کنندگان البته مبتدی هستند اما فرق من و همکلاسی های ایتالیایی ام درست مثل فرق من و شماست با اروپایی ها اگر قرار باشد سر کلاس آموزش ترکی با هم بنشینیم. از مبتدی بودن من در زبان فرانسه تا مبتدی بودن ایتالیایی ها تفاوت از زمین تا آسمان است.