نقل از دیگران 89

شنبه 22 اردیبهشت 1397 13:34 نویسنده: شیرین چاپ

منیر و ر و ا نی پو ر:

تو این موقعیت کسی نباید حرف بزنه ....
این جمله ایست که ما چهل سال است می شنویم
جواب ما : توچه موقعیتی باید حرف بزنیم واین وضع را کی به وجود اورده ؟


مسعود سلطانی: 

شش سالم بود که انقلاب شد و مدرسه رفتنم با پاره کردن عکس شاه از کتاب‌های اول دبستان در صف حیاط مدرسه گره خورد. در همون صف و با صدای کاغذهایی که پاره می‌شدند، پرتاب شدم به یک دنیای دیگر؛ دنیایی که مدام در آن سقوط می‌کنی، فرو می‌روی. نوجوانی‌ام لبریز مرگ بود. اعدام و شهادت. برای من کودک سیزده چهارده ساله فرقی نمی‌کرد، همسایه‌ای که تا دیروز می‌دیدمش اعدام شده و مادرش یواشکی براش سوگواری می‌کند یا همکلاسی پشت‌لب سبز نشده‌ام که به مادرش به جای تسلیت، تهنیت از دست دادن پسرش را می‌گویند. ‌
پانصدونودوهشت اسم رمز روزهای خوب بود. فکر می‌کردم درهای بهشت باز می‌شود و از جهنمی که دچارش بودیم خلاص می‌شویم. این توهم را چند سال داشتم، آن قدر که چند سال رمز کیف سامسونیت روزهای جوانی‌ام پانصد‌‌‌ونودوهشت بود. برجام پانصد‌ونودوهشت بی‌فرجام بود. یک روز بهاری هفتادویک که هنوز بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنیدم، عده‌ای به بهانه کاریکاتوری در فاراد واقعیت را در چهره‌ام تف کردند. واقعیت انصار حزب‌الله. از شش سالگی تا بیست‌و‌شش سالگی‌ تمام شد که صدای ایران برای ایرانیان شنیده شد. شش‌ساله بودم که یکباره وسط دنیای مرگ‌خواهان پرتاب شده بودم، طنین ایران برای ایرانیان وسوسه‌انگیز بود. بیشتر از سیب زندگی‌بخش حوا. وسوسه شدم. و مدام با خودم گفتم برگشت از فضای مرگ مثل برگشتن از کما است. شاید امروز، شاید ده سال دیگر، فقط باید امید داشت و هی با خودم امیدم را تکرار کردم، تکرار کردم، تکرار کردم و باز تکرار کردم. حتا در روزهایی که امید داشتن معنایی جز حماقت نداشت. امید بستم به کسانی که نوجوانی مرا پر از تابوت کرده بودند، پر از شیون مادران، پر از هق‌هق‌های دزدیده از چشمان‌شان. چه امید واهی و عبثی. دیگر امیدی ندارم، حتا به فرو نرفتن بیشتر. 

این روزها وقت و بی‌وقت بیت سعدی را زمزمه می‌کنم. سعدیا حب وطن گر چه حدیثی است صحیح، نتوان زیست به سختی که من اینجا زادم. از شش سالگی تا چهل‌وشش سالگی زندگی‌‌ام تباه شد. و هنوز تباهی‌ها ادامه دارد و امیدی به توقفش نیست. باید دل کند از این ایران ویرانی که امید آبادانی‌اش نیست و نسل بعد را از این ورطه نیستی نجات داد.




صادق زیباکلام به صراحت گفته برای حفظ همین شورای نگهبان، همین کیهان به روی مردم معترضی که ماندنش را به خطر بیندازند، اسلحه می‌کشد. بسیار هم با تاکید. انتظار داشته با گفتگویش جایزه دویچه‌وله در چشم مخاطب فرو برود. اما اسلحه‌اش تیتر شده است و نتیجه‌اش شده نامه‌ای به دویچه‌وله که نگاه کنید به کسی جایزه آزادی بیان داده‌اید که با افتخار می‌گوید به روی مردم معترض اسلحه می‌کشد. 
زیباکلام در یادداشتی که در کانال تلگرامش منتشر شده است، می‌نویسد «نمی‌توانم گلایه‌ای از ایشان [شیما شهرابی] یا ایران‌وایر داشته باشم چون حسب ظاهرش مرتکب خطایی نشده‌اند؛ اما این یک روی سکه ماجرای اسلحه به دست گرفتن من است. روی دیگرش آن است که آن‌ها دروغ ننوشته‌اند اما آنچه نوشته‌اند یا درست‌تر گفته باشم تنظیم کرده‌اند، در نهایت بی‌اخلاقی حرفه‌ای و بدون رعایت کوچک‌ترین احترامی برای معیارهای حرفه‌ای خبرنگاری بوده.» 
این بی‌اخلاقی حرفه‌ای و بی‌احترامی به معیارهای حرفه‌ای خبرنگاری به دلیل انتخاب تیتر برای گفتگو است. تیتری که اگر چیز دیگری بود، می‌گفتم همان حرف‌های تکراری بی‌ارزش است و از کنارش عبور می‌کردم. و تنها فراز مهم این مصاحبه را نمی‌خواندم. بقیه‌اش را که صدها و شاید هزارها بار گفته است و نیازی به خواندنش نبود.

توجیهش هم برای اسلحه دست گرفتن جالب است. آن را تشبیهی استعاری دانسته است. لابد گلوله‌هایش هم استعاری هستند و مردم معترض هم استعاری می‌میرند. امثال ما را هم که معنای استعاری واژه‌ها را نمی‌دانیم بی‌عقل می‌داند و می‌فرماید «عقل هم چیز شریفی است.» چون قبلن گفته دست‌کم هفتاد درصد مردم با نظام همراه نیستند و مگر می‌شود به هفتاد درصد مردم شلیک کرد. وقتی حفظ همین شورای نگهبان و همین کیهان با وجود مخالفت هفتاد درصد مردم از نظر "استاد علوم سیاسی" واجب باشد، می‌شود. و در این یادداشت خبری از حفظ نظام با همان شورای نگهبان و همان کیهان نیست و جایش را ضرورت حفظ تمامیت ارضی گرفته است.

پی‌نوشت ضروری. ما با استعاره آشنایی قدیم داریم. خمینی در پاسخ به این پرسش که جمهوری اسلامی چه جور موجودی است، استعارتن فرمودند مثل همین جمهوری فرانسه. بعد شد همین شورای نگهبان، همین کیهان.


خودم: هیچوقت این جناب زیباکلام به دل من ننشست، هیچوقت فکر نکردم حرفهایش خیلی خفن و عالی اند و یادم نمی آید حرفی یا کلامی از او را به اشتراک گذاشته باشم. متولد تیر است و Intuitive بودنش، کاری اش نمی شود کرد. وقتی در هفته گذشته ذاتش را نشان داد و بویش را داد فهمیدم چرا هیچوقت برایم قابل احترام و قابل تحسین نبوده است. او هم یکی از بی شمار موس موس کنندگان پشت سر قدرت است. از خودم می پرسم، واقعا هنوز کسی هست که به اینجور موجودات زنده به چشم منجی یا روشنفکر نگاه کند؟ اگر جواب مثبت است ،خدا شفا بدهد انشالله!