X
تبلیغات
زولا

از هر دری 80

یکشنبه 5 فروردین 1397 18:10 نویسنده: شیرین چاپ

- امروز اولین روز سال 2018 است که ساعت قانونی برقرار است و منهم حسابی خوش به حالم است. روزهای طولانی و ساعات طولانی روشنایی حالم را خوب می کنند. امیدوارم کمی هم توانم در تولید ارزش افزوده یا همان productivity بالاتر برود.

- حواسم نبود که توی دهاتم این آخر هفته نمایشگاه گل و گیاه و کشاورزی و نمایش اتومبیل های قدیمی برقرار است. بعد از ظهر با خیال راحت از خانه رفتم بیرون که مثلا قهوه ای در بار بنوشم و قدمی هم بزنم که دیدم ای دل غافل! توی تمام کوچه و پس کوچه های دهم پر از ماشین های پارک شده است. از همان شلوغی هایی که گریزان و فراری ام می کنند. کلی با خودم جنگیدم که راضی شوم بجای برگشتن داخل خانه بروم - از توی راه های فرعی و بدون برخورد با نمایشگاه - و قدم زنی ام را بکنم و قهوه ام را بنوشم. 

- قبلا هم فکر کنم گفته بودم از وقتی تلفنم را عوض کرده ام نیازم به داشتن استرئو هم تا حدی رفع شده است مگر نه؟ تازه هر جوری فکرش را می کنم می بینم در حد و اندازه ای که من می توانم برای خانه پول بدهم، هیچوقت نخواهم توانست یک خانه بزرگ داشته باشم که گنجایش تمام کتاب هایم و آلبوم های موسیقی ام را داشته باشد. پس احتمالا باید به همین وسایل این مدلی بسنده کنم که اجازه می دهند با اتصال به یک وای فای و روی یوتیوب هر موسیقی ای را که می خواهم گوش کنم.

- دارم آلبوم Older را گوش می کنم. هر کاری می کنم باورم نمی شود اینهمه سال گذشته باشد ... اینهمه سال! از بیست و پنج سالگی و از حاشیه بیابان های ایران رسیده ام به چهل و - تقریبا - پنج سالگی و در پای کوهستان های آلپ. بعد توی آیینه چروک های صورت و موهای سفیدم را می بینم و در می یابم که نه، راستی راستی بیست سال گذشته! صدای آن دلبر ِ سفر کرده را گوش می کنم و حسرت می خورم. حسرت نبودن او و نبودن خیلی چیزهای دیگر را.

- هی ی ی ی ی روزگار!