X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

باید سر به صحرای تاتارها بگذارم

یکشنبه 22 بهمن 1396 10:45 نویسنده: شیرین چاپ

اخیرا دوباره با خودم سر جنگ و جدل گذاشته ام که آدم ناحسابی چرا ایندو تا کتاب خوب را چند سال قبل نخواندی؟ 

منظورم "وقتی نیچه گریست" و "صحرای تاتارها" است. (باز هم مرسی فرهیخته گرامی!) بعد یادم می آید که اصولا همیشه با خودم دست به یقه هستم و دائما در حال مواخذه آن موجود مفلوکی که در درون دارم. انگار همه تو سری های روزگار کافی نباشند و خودم هم خودم را تنبیه می کنم. 

از این حرفها و لزوم ِ مهربانی با خود گذشته، اصولا بعضی حقایق را آدم تا سرش به سنگ نخورد نمی فهمد، نمی فهمد که واقعا آن سنگ وجود داشته و واقعا آدم مسیرش را طوری انتخاب کرده بود که قرار بود سرش به آن سنگ بخورد. نمی دانم منظورم را بیان می کنم یا نه. هر قدر فکرش را می کنم می بینم مثلا ده سال پیش آنقدر متقاعد بوده ام که آدم پر تلاش و پر انگیزه به اهدافش می رسد که عمرا اگر می فهمیدم بواقع در عین تلاش و تکاپو آن اتفاقی که آرزوی افتادنش را داشتم، ربطی به تلاش های من نداشتند و همان خبر از صحرای شمالی بوده اند. 

شاید برای فکر کردن به این موضوع باید یک ریزه بد بین تر و بی انگیزه تر می بودم، نمی دانم. شاید برای درک بعضی واقعیات باید مثل نیچه یکبار برای همیشه اشکها را رها می کردم و با صدای بلند آن واقعیت سهمگین را بیان می کردم تا تحملش آسان تر شود. فرقش اینست که دنیای کتاب با دنیای واقعی فرق می کند و دکتر بروئری وجود ندارد که خانه گرمش را به آدم تعارف کند و دوستی اش را و به تمام دروغ هایش هم اعتراف کند. 

مثل بقیه، منهم نمی دانم در سرنوشتم چند سال زندگی نوشته شده است، اما فکر می کنم باز هم بد نیست. لااقل اشکهایی که از بهار گذشته تا امروز ریخته ام و حرفهایی که برای اولین بار پیش خودم با صدای بلند گفته ام باعث شده اند از سهمگینی زخم کم شود. زخم همانطور که هست می ماند و مرهمی هم ندارد اما وانمود کردن به اینکه همه چیز عالیست و زخمی نیست از همه چیز بدتر است.