X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

از هر دری 74

یکشنبه 15 بهمن 1396 19:47 نویسنده: شیرین چاپ

- پیش بینی هواشناسی می گوید فردا برف خواهد بارید. آدم بعد از دو روز تعطیلی حسابی تنبل می شود و جنبیدن و بدو بدو کردن روز اول هفته همیشه سنگین هست. فردا علاوه بر انرژی لازم برای غلبه بر اینرسی، باید مراقب باشم زودتر از همیشه آماده حرکت باشم تا وقت لازم برای برف روبی از روی ویولتا هم داشته باشم. دو هفته قبل دمای هوا کمی غیر عادی بود، الان دوباره زمستانی شده و پر سوز. همه اش نگران بودم مبادا درخت ها بیدار شوند! (نکته: بدو بدو کردن های من گاهی در روزهای تعطیل بیشتر است، مثل دیروز که بنا به قدم شمار تلفنم بیش از پنج کیلومتر راه رفته ام، ولی این کجا و آن کجا؟!)

- امروز متوجه شدم یکی از دلایل بیزاری ام از محیط کار فعلی کوچک بودن فضای کاری و وراج بودن همکارانم هم هست! مخصوصا یکی شان که کلا فکر می کند توی محل کار بودن یعنی معاشرت کردن و گفتن و خندیدن. اصلا توی کتش نمی رود که آدم موقع کار به سکوت نیاز دارد و باید تمرکز کند. انصافا گفتن و خندیدن با همکار جماعت به هیچ جای بنده نیست. فاصله میزهای کارمان هم خیلی کم است و به شدت برای آدمی درونگرا مثل من فرساینده است این حد توی دهن همدیگر بودن. هر قدر فکرش را می کنم می بینم دو سال قبل که اتاق کارم کاملا جدا بود حالم خیلی بهتر بود. تازه خیلی وقتها رییسم نگران میشد مبادا من احساس جداافتادگی داشته باشم. نمی دانست داشتم بهترین دوره کاری ام را می گذراندم و چقدر راضی بودم.

- مردانه بودن "قدرت" در شرکت ها هزار و یک عیب و ایراد دارد و یکی اش یکسویه بودن گفتگوهاست و موضوع بحث های محدود. مخصوصا وقتی این آقایان عقل و شعورشان به موضوعی فراتر از فوتبال نرسد! خیلی غم انگیز است واقعا. کاش خوش شانس باشم و دوباره قسمتم بشود جایی کار کنم که مدیران عالیرتبه زن هم در محیط کار باشند. شنیدن مزخرفات و کری های تو خالی و ابلهانه در تمام مدت وقت ناهار بعد از مدت کوتاهی واقعا آزار دهنده می شود.

- بالاخره با هر جان کندنی بود آن کتاب کذایی را تمام کردم (مرسی فرهیخته گرامی! ;)  ). خواندن این کتاب هر چه که نداشت نشانم داد که باید همت کنم. اگر کسی توانسته 120 صفحه به این کسل کنندگی را منتشر کند چرا من نتوانم؟! خیلی خیلی شکست بخورم یعنی کتابم یک مزخرفی خواهد شد درست مثل همینی که شکنجه شدم برای خواندنش. لااقل می توانم یکبار هم که شده امتحان کنم. 

- خیلی وقت است وسوسه ام در مورد "وقتی نیچه گریست" چیزی بنویسم. اما می ترسم زیادی خودم را لو بدهم. بعضی وقتها راستی راستی دلم می خواهد بروم سراغ بعضی نویسنده ها و با او دوست بشوم و نشانش بدهم چقدر پرسوناژش شبیه منست و بگویم دیدی ناقلا؟ منو کجا دیده بودی؟!! حالا ایروین یالوم هم عصر خودمان است ... رومن رولان را باید از کجا گیر بیاورم؟!

- راستی رفقا دارند راستی راستی دهه زجرشان را جشن می گیرند؟ هنوز کفگیرشان به ته دیگ نخورده است و خسته نشده اند از زرت و زرت ها؟!!