X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

از هر دری 70

سه‌شنبه 19 دی 1396 20:30 نویسنده: شیرین چاپ

- برای اولین بار در دوازده سال دیدم که توی دهاتمان در روزهای اول ماه ژانویه طوفان و رگبار و باد می آید، انگار نه انگار که زمستان است. اینجور هوایی یا مال پاییز است یا بهار. از این قاطی پاطی شدن فصل ها و گرگیجه گرفتن افلاک نگران می شوم و صد البته که هفتاد هشتاد ساله ها کلا هنگ کرده اند و یک جورهایی گمانم خودشان را دارند برای آخر زمان آماده می کنند.

- طوفان ناجور دیشب کل بالکنم را کن فیکن کرده است. هنوز هم دقیقا هیچ ایده ای ندارم از اینکه چه خرابی هایی به بار آمده چون صبح توی تاریکی می روم و عصر در تاریکی بر می گردم. باید تا شنبه صبح صبر کنم تا ببینم چه بلایی سر گلدان و جعبه ها آمده است. فقط از یک چیز مطمئنم: توری پنجره حمام را باد کند و برد. خدا کند توی سر و کله کسی یا روی ماشینی فرود نیامده باشد! آن سر و صداهای مهیبی که من می شنیدم دیشب ... 

- دارم فارسی می نویسم و همزمان با یک دوست قدیمی - مارکو - چت می کنم. فونت فارسی و لاتین را گاهی قاطی می کنم و وضعیت خنده داری پیش می آید. گفتم وضعیت خنده دار ... یکی دو سال پیش عروسی دو تا از دوستان مشترکمان بود. هم عروس و هم داماد از دوستان مان بودند و جشن را هم در یک جای خیلی قشنگ در یک روستای دور گرفته بودند. جایی که کلی باغ و انگورستان و انبار های زیرزمینی شراب داشت. با ویولتّای من رفته بودیم و به واقع راننده من بودم. بخش قابل ملاحظه ای از مدعوین و کلی از دوستان و آشنایان ف ی س بوک فکر کرده بودند من و مارکو نامزد هستیم. حالا بماند که مارکو برای من فقط یک دوست بسیار عزیز است، شانزده سال از من جوانتر است (یعنی من اینقدر جوان بنظر می آیم؟!) و تازه گ ی هم هست. خدایی توی دلم خیلی خندیدم به توهمات خلق الله!

- چند وقت پیش فکر کنم در مورد بعضی دوست نماها نوشته بودم ... به این نتیجه رسیدم که کلا دوست همان دوست های قدیمی! همان معدود دوستانی که با هم مسیری از زندگی را طی کرده ایم، می دانیم چه بودیم و چه شدیم. اهمیت هر دوستی ای وابسته است به اهمیت چیزهایی که با هم شریک بوده ایم. بقیه را فقط باید در رده آشناها گذاشت. دوستی های دوره بزرگسالی فقط آشنایی هستند و شامل معاشرت هایی می شوند که محض بزرگسال بودن و الزام حضور در اجتماع حفظ و انجام می شوند.

- دو تا از همین آشناهای من، کسانی اند که تنها وقتی که برای تلفن زدن به من و شاید بقیه می گذارند، وقت های مرده شان است. از من به شما نصیحت ... هیچوقت اینکار را نکنید! تابلو است. طرفتان بار دوم نه، بار سوم دیگر می فهمد اهمیتش برای شما به اندازه وقت مرده اش است. آدمیزاد هرقدر هم مشغول باشد موظف است برای افرادی که برایش مهم اند وقت بگذارد. قانون من اینست: من برای تو مهم نیستم؟ نه آنقدر که برایم وقت بگذاری و قرار است پر کننده وقت های مرده ات و زمانی که پشت ترافیک هستی و داری به خانه بر می گردی و توی ماشین نمی دانی چکار بکنی باشم؟ من برای تو مهم نیستم؟ تو برای من هیچی نیستی!

- لازم است بگویم که وقتی در روزهای کاری هفته و بین ساعات 19 - 17.40 تلفنم زنگ می خورد و اسم ایندو نفر را می بینم، جواب نمی دهم؟ آها، یک قانون دیگرم هم اینست: داشتن تلفن همراه به این معنی نیست که من و شمای نوعی موظف به جواب دادن هر تلفنی باشیم. 

- امروز وسط خیابان یاد یک دیالوگ خفن از خواهرم افتادم و ناخودآگاه نیشم باز شد: یکبار با یکی از خواهرانم داخل آسانسور بودیم و قرار بود برویم طبقه آخر یک برج، قبل از اینکه دربها بسته شوند آقایی با عجله آمد داخل و بعد هم در یکی از طبقات بین راه خارج شد. بعد از خروجش رو کردم به خواهرم و گفتم توی دهات من رسم است حتی غریبه ها هم موقع ورود و خروج به داخل آسانسور به هم روز بخیر و خدانگهدار بگویند، نه که وظیفه باشد ها، ولی کلا حس خوبی دارد. خواهرم سری تکان داد و گفت بله خیلی خوبست ولی توی مام میهن همینکه آقایان محترم توی آسانسور به ما انگشت نکنند خیلی هم راضی  و خوشحال هستیم، روزبخیر و اینها پیشکش!