X
تبلیغات
رایتل

All The Way

جمعه 7 مهر 1396 21:21 نویسنده: شیرین چاپ

دلم برای جوانی تنگ می شود. آدم جوان که باشد تا خرخره توی بدبختی هم باشد تمام زندگی را جلوی رو دارد. بعد این جوان روحیه مثبت و امیدواری هم که داشته باشد هیچ چیز برایش نشد ندارد. می خندد و تلاش می کند و "فردا" همیشه برایش بهتر است. نا شکری نمی کنم البته، نه که الان تلخ و ناامید و کم تلاش باشم، ولی اثر سیلی های روزگار و گذر زمان را هم به سختی می شود انکار کرد. برعکس، گاه فکر می کنم انکار کردنشان ناهوشمندی ست. یعنی از مسیر زندگی مان درس نگرفته باشیم. ولی خوب، باز هم دلم برای دلخوشی آن سالها تنگ می شود. 

امروز برای کار خیلی مهمی جایی می رفتم و آنقدر توی سرم فکرهای جورواجور بود که بالاخره سر از خاطره های سال های 2007 و 2008 در آوردم. فکر کنم اثر همان سرخوشی جوانی بود که من ِ خجالتی و تو دار توانستم دو بار، فقط دو بار در تمام عمرم در جمع یک عالمه آدم ناآشنا آواز بخوانم. آنها که تجربه روی سن بودن را دارند می دانند چقدر ناآسان است در معرض دید دیگران خود را قرار دادن و مورد قضاوت قرار گرفتن. بعضی ها از تو خوششان می آید و بعضی ها رو ترش می کنند و ناتوان در نظرت می گیرند.

مدتی ست که نمی دانم آن اعتماد به نفس نسبی را کجا و در پیچ و خم کدام مشکلات/ضربه ها گم کردم. نه که بخواهم آواز بخوانم، آن اعتماد به نفس الان برایم کاربرد دیگری خواهد داشت اگر بتوانم دوباره پیدایش کنم و اینقدر از وجود خودم ناامید و سرخورده نباشم.

All the way

Take a look at me now