X
تبلیغات
رایتل

اوقات خوش گذشته

یکشنبه 19 شهریور 1396 16:17 نویسنده: شیرین چاپ

نمی دانم خاصیت نسل ما و مقطعی بود که درش به دنیا آمدیم، و یا موقعیت اجتماعی خاصی که داشتیم باعث شد حوادث و تغییرات ایران زندگی و عرصه را اینقدر برایمان تنگ کنند. نوجوانی آسان و آرامی نداشتیم و دائما یک ترس و دلشوره و نگرانی همراهمان مثل یک انگل بود. نمی گویم همزیستی چون در همزیستی یک توافق دو طرفه ضمنی وجود دارد، حال آنکه ترس و نگرانی دائمی و تنشی که هر روز به شکلی به ما تزریق میشد فقط یک انگل مزاحم بود که نابودمان می کرد. هم روحی و هم جسمی و همیشه از به یاد آوردنش متاثر می شوم. همیشه متاثر می شوم از به یادآوری آسیب هایی که متحمل شدیم و چهره هایی که تکیده شدند، افسردگی ها و خشم فروخورده که گاه و بیگاه فوران می کرد و تنفر از زمین و زمان را نشان می داد.

اما آنقدر شیرینی خاطرات با هم بودنمان در ذهنم پررنگ است که باز هم دلتنگ آن زمان ها می شوم. به سختی می توانم چیزی را در زندگی پیدا کنم که طعمش بهتر از داشتن دو تا خواهر دوست داشتنی و دریا دل باشد. هر وقت به آنها فکر می کنم خودم را خوش شانس ترین آدم روی زمین در نظر می گیرم و نمی توانم فکر کنم بدون آنها چه می شدم و یا بدون آنها چه خواهم کرد. حرف هایمان، خنده هایمان، بازی هایمان، همدلی هایمان، درددل هایمان، همدستی مان ... راستی که دلم برای خنده های ته دل تنگ شده است. همان خنده هایی که فقط با آنها و همراه آنها سراغم می آیند.

خیلی سال پیش یک خانم همسایه داشتیم که به مقتضای زندگی از شهر محل تولدش دور شده بود و عجیب دلتنگ خواهرانش بود. همیشه از شنیدن صدای خنده های ما لذت می برد و یادمان می آورد که قدر این روزها را بدانیم که زندگی است و حوادثش و دوری ها و دلتنگی ها. هر وقت دلتنگ خواهرها می شوم یاد آن خانم همسایه هم می افتم و فکر می کنم چه خوب است که قدر آن روزگار و با هم بودن را دانستیم. این، تنها فکری ست که باعث می شود کمتر از دلتنگی بسوزم.