X
تبلیغات
رایتل

E x h ibition i s m,, S h o w ing off ، عقده یا هر چه که می خواهید اسمش را بگذارید

پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 19:49 نویسنده: شیرین چاپ

دو روز پیش یکساعت بی وقفه شنا کرده ام و بدنی که سالهای سال عضلات مفید برای شنایش بیکار بوده اند تحت فشار قرار گرفته است. هیچی دیگر ... دو روز است دارم می لنگم و از خودم می پرسم توی اینهمه سال چقدر آدم ممکن است به معنای واقعی ِ کلمه تنش لش شود؟!

بدی کار اینجا بود که در این فاصله بعنوان ورزش بیشتر اوقات دویده ام و در نتیجه کمبود نفس که قدیم ها مانع اصلی شنا کردنم بود الان دیگر وجود ندارد. بخاطر همین هم بود که مثل سالهای قبل موقع رفتن طول استخر و در چند متر آخر به نفس نفس نمی افتادم و شنای قورباغه ام تبدیل به شنا سگی نمیشد! عین ماهی قزل آلا یکساعت تمام استخر را بالا و پایین کردم و فقط چند بار چند دقیقه کنار استخر باقی ماندم برای نفس گیری. فردا صبحش برای بیرون آمدن از تختم می خواستم روی زمین بخزم و حسرت می خوردم به حال کرم ها که قابلیت خزش دارند و من نه!

توی همین هیر و ویر یاد خیلی سال قبل افتادم و سالهایی که تمام طول تابستان و هر روز با خواهرانم مشتری های ثابت استخر ق ص ر مو ج بودیم. آنها که آن سالها به این استخر می آمدند آن خانمی را می شناسند که با کادیلاک سفید می آمد استخر. همیشه نیم ساعت بعد از ورود همه وارد میشد و یک دور کامل دور استخر می چرخید تا همه لباسهایش را خوب ببینند، بعد می رفت در گوشه ای از استخر، جایی که سایه بود و هیچکس آنجا نمی نشست و رفت و آمد نمی کرد و مانع نمایش او نمیشد، ساک بزرگ و حجیمش را تکیه می داد. لباسها را می کند و چیزی حدود بیست دقیقه یا نیم ساعت شنا می کرد. بیرون می آمد و با یک ساک نسبتا بزرگ شامپو و نرم کننده و بدن شو و ... می رفت زیر دوش و مدتها زیر آب سرد باقی می ماند و انواع اقسام آن شامپو ها را به سر و صورت و بدنش می مالید و آنقدر طولش می داد تا مطمئن شود همه خوب تماشایش کرده اند. حوله را دور خود می پیچید و می رفت همان گوشه، بواقع در راس استخر و در سایه می نشست و شروع می کرد به مالیدن کرم ها و لوسیون های صورت و بدن و بعد آرایش و می کاپ. مرحله آخر نمایشش لباس پوشیدن بود. یک دست لباس مهمانی کامل، کاملا متفاوت با آنی که باهاش وارد شده بود. بعد با آن کفش و لباس یک دور دوباره چرخی می زد و بعد ساکش را بر می داشت و از بین همه رد میشد و می رفت بیرون. 

نمی شود حرف از استخر و شنا بزنم یا به آن فکر کنم و یاد این صحنه ها نیفتم. خواهرانم هم دقیقا مثل خودم! با اینکه یک قاره بین مان فاصله است متوجه شدم صحبت استخر و شنا برای آنها هم لاجرم یادآور خیلی چیزهاست و از جمله همین صحنه ها. الان که سالها گذشته اند و یک زن بالغ و به خیال خودم دنیا دیده هستم از تصور حقارت و عقده آن آدم متاثر می شوم. این حقارت و عقده همین الان هم در همه آنهایی هست که زندگی شان را به یک نمایش تبدیل می کنند و بدون اینکه یک سلبریتی باشند، رویای سلبریتی بودن را در سر دارند و فکر می کنند با نمایش آنچه که می پوشند و می خورند و می بینند و ... تحسین دیگران را می خرند.

از طرف دیگر خیلی آدم حسابی ها را می بینم، آن آدم حسابی های واقعی منظورم است که الزاما ممکن است هنرپیشه هالیوود نباشند، که چقدر تو دار هستند و چقدر زندگی خصوصی شان خصوصی ست و چقدر ... دنیا عوض می شود و وسایلش هم ولی در نهایت همیشه علف های بالارونده و بی ریشه و خودنما بالا بالا می روند و درخت های ریشه دار و پر بر همیشه سرشان پایین است و در سکوت روزگار می گذرانند.