X
تبلیغات
رایتل

Kindness in your eyes, I guessed you heard me cry, you smiled at me like Jesus to a child

دوشنبه 15 خرداد 1396 18:48 نویسنده: شیرین چاپ

گرمای زودرس داشت از پا در مان می آورد که مادر طبیعت یا مادر زمین یا خدا یا هر چیزی که بخواهیم اسمش را بگذاریم دلش به رحم آمد و باران و طوفان و بادهای سرد از راه رسیدند. کاهش ده درجه ای دما چیزی نیست که آدم متوجهش نشود. یک وقتهایی یادمان می رود بعضی چیزهای کوچک و عادی مثل چای دم کردن عصر وقتی به خانه بر می گردیم چقدر حال آدم را خوب می کند. مخصوصا برای کسی مثل من که وقتی هوا گرم است کلا گاز را روشن هم نمی کند. زندگی بدون طعم چای دم شده زیاد چنگی به دل نمی زند. خنکی هوا آنقدر حالم را جا آورد که تصمیم گرفتم خودم را دوست داشته باشم و مراسم پاکیزگی صورت را برگذار کنم. مراسمی که اخیرا سعی می کنم در اجرایش منظم باشم. از قدیم الایام و از ایام جوانی هر قدر در پول خرج کردن برای لوازم آرایش خسیس بوده ام و هر قدر صورتم کم/بی آرایش است، در عوض همیشه پول فراوان برای محصولات خوب و بعضا گرانقمیت برای مراقبت از پوست هزینه کرده ام. همیشه یاد آن خانم دکتر فوق العاده ماهر اما بد اخلاق و گند دماغ جردن می افتم که هر کسی با آرایش می رفت پیشش دعوایش می کرد. خوب راست می گوید دیگر! آت و آشغال به سر و صورتتان نزنید جانم. من توی یکی از بهترین شرکت های دنیای تولید کننده مواد آرایشی کار کرده ام و می گویم نزنید جانم. حالا خود دانید!

از خوبی های ماسک به صورت زدن اینست که انگار صورتت را گچ گرفته باشی. یک خنکی خوبی را حس می کنی و بی حرکتی صورت را. حتی اگر تلفنت زنگ بزند جوابش نمی دهی. راحت دراز می کشی و اجازه میدهی آن یک ربع که ماسک باید روی صورت باشد بشود نیم ساعت. چشم ها را هم می بندی و گوش به موسیقی می سپاری و فکر پرواز می کند. سخت است جلوی هجوم فکرهای ناراحت کننده را گرفتن اما اثر لبخند زدن با چشمهای بسته معجزه آساست! ناخودآگاه فکرهای خوب از راه می رسند و یا شاید هم بعضی نوستالژی های شیرین و ملس. مزه مزه شان می کنی و در همان حین که از خنکی پوستت لذت می بری ذهنت هم پرواز می کند. بنظر نمی آید ولی وسط همه سگ دو زدن های روزمره اینکه آدم بتواند برای لحظات کوتاهی ماتحت مبارک را یکجا آرام بگذارد و بتواند به خودش بگوید: "الان این دقایق فقط مال خودت هستند و لازم نیست بدوی و کاری را به نتیجه برسانی." فوق العاده است.

چند روز است یاد یکی از نوشته های پرسیسکی وراج هستم. (راستی از او خبر دارید؟ چقدر دلم برایش تنگ می شود!) در مورد آنهایی که وسواس "طبیعی بودن" دارند و در این وسواس به جنون و نفهمی میرسند و به دیگری آسیب می رسانند. منظور من البته فقط آنهایی نیست که اصرار دارند توی خانه زایمان کنند و یا بدون استفاده از تکنیک های جدید زایمان و ... کار به واکسن نکردن بچه ها، درمان نکردنشان با آنتی بیوتیک حتی موقع عفونت های شدید، تغذیه کودک بدون گلوتین یا رژیم وگن و هزار جور ادا و اطوار دیگر رسیده است و چقدر هم بچه ها آسیب های شدید می بینند و چقدر بچه ها می میرند بابت کله خری ننه باباهای متعصب و نفهم. حق دارند که بقیه بچه های چنین ننه باباهای بی شعوری را ازشان بگیرند و حق والدینی را سلب کنند. نمی دانم چرا هنوز که هنوز است و در قرن بیست و یکم هنوز خیلی ها "بچه" را جزو مایملک خود می دانند و فکر می کنند اعتقادات خود را - مذهبی، رژیمی و غذایی، دارویی و درمانی ... - باید به بچه های بی دفاع اجبار کنند. یکی دوست دارد در گرمای 45 درجه خودش را لای سه لایه حجاب بپیچد فقط مربوط به خودش است، اما اجبار کردن چنین انتخاب و تفکری به یک کودک فقط مصداق نفهمی ست و دیکتاتوری. یکی که تصمیم می گیرد وگن باشد فقط مربوط به خودش است، اما محروم کردن یک کودک در سن رشد از برخورداری از انواع پروتئین ها فقط مصداق نفهمی و دگم است و همینطور الی آخر. آخر می شود در سال 2017 یک بچه از گوش درد بمیرد؟! چرا؟ چون ننه و بابای بی شعورش نمی خواستند با آنتی بیوتیک درمان شود و نهایتا عفونت به مغز بچه رسید و با درد و رنج بسیار جان داد!

ای بابا ... قرار بود فقط فکرهای خوب بیایند سراغم، فکرهای بد را دور می کنم و عصبانیت را هم. صدای جورج مایکل را عشق است!


بعد نوشت: اسم آن خانم دکتر نسرین احمدی ست و مطبش در ارغوان شرقی جردن بود. نمی دانم هنوز همانجاست یا نه و تلفنش را هم ندارم. اگر قصد مراجعه به او را دارید برایتان صبر جمیل آرزو می کنم! ولی انصافا کارش عالیست.