X
تبلیغات
رایتل

وقتی بازی می کردم و خوشبخت بودم

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 20:33 نویسنده: شیرین چاپ

از چاقی متنفرم. نه خیلی بخاطر نافرم شدن بدنم که اتفاقا از آنهم بدم می آید، بیشتر بخاطر آنچه چاقی برایم معنا دارد دوستش ندارم.

در ذهنم "شیرین چاق" برای من یک بیگانه است. هیچوقت چاق نبوده ام. در ذهنم و در بایگانی خاطراتم منِ چاق وجود ندارد. اگر به آیینه نگاه کنم و نگاهم بخورد به آن اضافه ها که قبلا نبودند و الان هم نباید باشند، ناخودآگاه  می پرسم تو دیگه کی هستی؟ توی آیینه جلوی من چه غلطی می کنی؟

در ذهن من چاقی یعنی ناشادی، یعنی خوشحال نبودن، یعنی به هزار و یک دلیل مجبور بودن به انجام کار دیگری بجز تحرک و وقتی تحرک نباشد یعنی خمودگی هست و سرخوردگی و اجبار. اجبار به بازی نکردن، اجبار به نخندیدن از ته دل و با صدای بلند. یعنی دور از خواهرها بودن، کار زیاد و روتین، تحمل استرس زیاد و  هزار تا درد و غم دیگر.


توجه: این توصیفات فقط مربوط به خودم هستند و آنچه که "شیرین" از اول زندگی بوده است و تجربه زیسته هایش، بنابراین قابل بسط دادن به هیچکس دیگر نیستد.