X
تبلیغات
رایتل

از هر دری 52

یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 20:30 نویسنده: شیرین چاپ

- هوای سرد پشیمان شده و برگشته سر جایش، بد هم نیست اتفاقا چون گرمای زودرس اصلا چیز خوشایندی نیست. دوباره روی کوه ها برف آمده و سفیدپوش شده اند. هوا هم سرد و بارانی ست و بساط کت و شال گردن و بافتنی هم گرم. خوب شد به سرم نزد و لباس های گرم را جمع نکردم.

- چقدر تعطیلی فردا می چسبد ها! دلم برای کارکنان سوپرمارکت ها می سوزد که روز کار هم باید کار کنند. ننگ به قواعد سرمایه داری! 

- عقل کردم و این تعطیلی را ددر نرفتم. خانه ام عین خوکدانی شده بود! دستی به سر و گوشش کشیدم و اندکی سر و سامان گرفت. گل ها را روی یک نیمکت کهنه که همسایه قبلی موقع اسباب کشی رها کرد و با خودش نبرد گذاشتم. بواقع نیمکت را از راهرو دزدیدم و آوردم داخل خانه و گل ها را رویش چیدم. فکر کنم اینطوری کمی بالاتر از سطح زمین قرار می گیرند و بهتر نور می گیرند. خانه ام کوچک است و گل ها یا باید مستقیم زیر نور خورشید باشند و یا در سایه. امیدوارم قرار گرفتنشان روی این نیمکت علاج کار باشد.

- یکی دیگر از معدود غذاهایی که خوب درست می کنم چلومرغ است. کلا مرغ زیاد دوست ندارم ولی این دستور تهیه را یکبار دیدم و پسندیدم. من همیشه ران مرغ را می خرم. یک پیاز داغ فراوان درست کنید، پیازها را زیاد برشته نکنید بواقع تفت دادنشان کافیست. مرغ پاک شده و شسته را داخل قابلمه پیاز داغ بیندازید و با هم چند دقیقه تفتشان بدهید. کمی زرچوبه اضافه کنید و باز هم تفت بدهید و در نهایت کمی آب گرم اضافه کنید و بگذارید بپزد.

- داخل یک ماهیتابه کمی روغن بریزید. می توانید از کره استفاده کنید یا روغن اکستراورجین زیتون تا معطر باشد. به اندازه دلخواه رب روی ان بریزید و تفت بدهید. سپس متناسب با میزان مرغ و اندازه ترشی که ذائقه تان می پسندد لیموی تازه قاچ کرده و آبش را روی رب تفت خورده بچکانید. هم بزنید تا یک سس یکدست بدست بیاورید. سپس زعفران دم کرده و یک یا دو قاشق گلاب اضافه کنید و خوب هم بزنید. 

- این سس را روی مرغ پخته شده بریزید و بگذارید با هم یکی دو جوش بزنند. زیاد بعد از این مرحله مرغ را روی گاز رها نکنید مبادا عطر گلاب تماما تبخیر شده و از بین برود. نوش جانتان!

- دیروز عصر بیرون قدم می زدم و دیدم در یک گوشه دنج و پشت یک جعبه تقسیم سیم های برق و تلفن یک پیشی خوشگل و ببری خوابیده بود و نیمی از بدن را در سایه جعبه و پنهان از نظر عابران قایم کرده بود و نیم دیگر سرش بیرون بود و از گرمای آفتاب دم غروب لذت می برد. ایستادم به تماشایش و ناخوداگاه شروع کردم به قربان صدقه رفتن. مثل همه گربه سانان که حتی موقع استراحت هم هوشیار و آماده اند گوشه چشمش را باز کرد تا ببیند کدام بی شعوری ست که مزاحم استراحتش می شود!

- از آخرین باری که در یک فرمول یک دو تا فرّراری روی سکو بالا می رفتند چیزی حدود ده سال می گذرد. دق کردیم به خدا! امروز ای ی ی ی بد نبود ... ولی بیشتر دوست داشتیم دو تا قرمز ها اول و دوم باشند تا دوم و سوم! عاشق این پسرک بی باک، سباستین وتّل هستم و آن ایتالیایی افتضاحی که حرف می زند. آدم دلش می خواهد لپش را بکشد! یاد شومی بخیر ... نمی دانم هیچوقت آن آدم سابق می شود یا نه. اینهم از شوخی ها یا بهتر بگویم، از انگشت وسط های سرنوشت است. یک عمر راننده فرمول یک باشی و با سرعت بالای سیصد روی پیست برانی و چهار ستون تنت سالم باشد، بعد در تعطیلاتت و روی یک پیست اسکی احمقانه زمین بخوری، کاسکتت بشکند و سرت را صحره داغون کند!