پیامبر من

دوشنبه 14 خرداد 1397 19:54 نویسنده: شیرین چاپ

امروز قشنگ ترین توصیفی را که از بعضی مادرها می توان کرد خواندم.

اگر مایل هستید می توانید آنرا در بلاگ خرمالوی سیاه بخوانید. در اینجا


Irina Kotova

Frrrrrrrrr

یکشنبه 13 خرداد 1397 11:34 نویسنده: شیرین چاپ


داشتن یک گربه پشمالوی خوشگل هم قد و اندازه خود آدم هم از آن سعادت هاست

که نصیب آدم بزرگ ها نمی شود!


از هر دری 93

شنبه 12 خرداد 1397 17:23 نویسنده: شیرین چاپ
- این هفته پنجشنبه شب که سر کلاس فرانسه بودم نزدیک بود از ناامیدی کار دست خودم بدهم، تا دم انصراف از ادامه دوره رفتم ولی مدرس دستم را گرفت و دوباره انداخت داخل! کلی حرف زد - بخوانید چانه زد - تا بهم بقبولاند باید از اشتباه کردن نترسم. وقتی اینرا گفت ناخودآگاه یاد رییس جانم افتادم و باعث شد فکر کنم احتمالا حق دارند. بله حق دارند ... برایم سنگین است قبول کردن اینکه باید اشتباه کنم و قطعا و یقینا اشتباه می کنم در تلفظ ها و در صرف کردن ها و .... باید این اشتباه کردن ها را قبول کنم و به جان بخرم تا جایی که یاد بگیرم. معلم مان اسمش Lou هست، پدر خودش را درآورد تا متقاعدم کند یک ایرانی می تواند کنار ایتالیایی ها زبان فرانسه یاد بگیرد و چه بسا از آنها جلوتر هم برود. برایم تعریف کرد که ترم قبل یک شاگرد ایرانی داشته که الان برای یک استاژ راهی فرانسه است. خلاصه که دیدم حرف حساب جواب ندارد. آنقدر با خودم سختگیر و بی رحمم که حق ندانستن و اشتباه کردن را از خودم سلب کرده ام.
- حرف رییس جانم را زدم و یاد یک چیز خنده دار افتادم. وقتی می خواهد حرف از کریستین  - که همکار من است و نوچه او - بزند می گوید رفیقم که مدل موهایش مثل منست. هر دو طاس هستند البته. رییسم هر تحفه ای هم که باشد نمی شود گفت طنز و شوخی سرش نمی شود.
- در حاشیه سفر به آلمان و عبور از کلن یک چیزی را برایتان تعریف می کنم کمی بخندید: رابی ویلیامز را می شناسید؟ وقتی جوان بودیم خواننده بوی بند ِ take that بود و البته بعدها از گروه جدا شد و بعنوان سولیست به خوانندگی ادامه داد. صدایش را خیلی دوست دارم و کلیپ هایش را هم. توی یک کتاب فروشی بزرگ دیدم اخیرا کتاب چاپ کرده و البته نفهمیدم بیوگرافی ست یا چیز دیگر چون آلمانی نمی فهمم. اما نکته قابل توجه نحوه تبلیغی بود که برای کتابش انتخاب کرده بود: یک مجسمه کاغذی از خودش که برهنه است با تمام آن تتوهای خوفناک روی بدنش. دست خودم نیست از تتو متنفرم! ولی خوب حالت این مجسمه و صورت خندان رابی ویلیامز خیلی با نمک و تا حدی ابلهانه بود. 
- همکاران وقتی دیدند محو جمال و اندام این لعبت شده ام و عکس می گیرم تشویقم کردند که بروم داخل مغازه و در ویترین کنار مجسمه بایستم تا عکس دوتایی بیندازند ازم. هیچی دیگر ... الان دو تا عکس خوشگل دارم با رابی ویلیامز برهنه و تتو شده که با سی و دو تا دندان می خندد و با دستهایش عضو شریف را پوشانده. ولی انصافا عکسهای خوبی از آب درآمدند. خودم راضی و خوشحال بودم و هستم منتها همکاران آنقدر شوخی و مسخره بازی در آوردند که معذب شدم. خودشان هم متوجه شدند و یکی شان برای دلجویی گفت بچه ها دست بردارید، موفق شدیم کاری کنیم که شیرین صورتش سرخ شود!
- می دانید ... من اصولا با برهنگی مشکلی ندارم. نه با برهنگی خودم و نه دیگران. آخر کدام از ما موقع تولد لباس به تن داشته؟ کدام بشری قبل از وضع قراردادهای اجتماعی و تعریف نرم و قانون برای لباس، خودش را پوشانده بوده است؟ اگر برهنگی کسی آزار و اذیتی برای دیگران نداشته باشد و نیت از آن آزار جنسی نباشد برای من به شخصه هیچ اشکالی ندارد. با دیدن بدن برهنه زن یا مرد احساس رسوایی نمی کنم. توی دنیا واقعیات کثیف دیگری هستند مثل خشونت و قتل و دروغ و دزدی و ... که اینقدر راحت پذیرفته می شوند و آنوقت همه سر بدن برهنه جر و بحث می کنند. تاسفم آنجاست که در مورد برهنگی آنقدر شوخی می شود که همه چیز به کثافت کشیده شود و آنوقت بله، معلوم است که شرمنده می شوم و سرخی به صورتم  می آید.
- در مورد این عکس با دوستی صحبت می کردم و می گفتم فکر نکنم کتاب در مورد فلسفه باشد! و خوب ... واقعیت اینست که بنظر من این تبلیغ با نمک بیشتر می توانست متناسب با انتشار یک دیسک جدید باشد تا یک کتاب ولی مردم صاحب اختیار خودشان هم هستند و قرار هم نبوده نظر من اهمیتی داشته باشد! در عین حال شجاعت او را هم تحسین می کنم بابت این تبلیغ دور از ذهن که ممکن است ترشرویی بعضی ها را - حتی در غرب - برانگیزد. آن دوست خاطر نشان کرد البته عکس گرفتن در کنار چنین تبلیغی هم شجاعت می خواهد. وقتی پیغامش را خواندم یاد عکس العمل بعضی از همکاران افتادم و لبخند زدم. آن دوست فرهیخته ندیده و ندانسته از بلاهت و حماقت آدمیزاد با خبر بوده است.

سفر آلمان 2

جمعه 11 خرداد 1397 20:50 نویسنده: شیرین چاپ

این مطلب سفرنامه نیست، بیشتر لیستی از مشاهداتم می تواند باشد. در آن هفته، عین یکی از چهار صد و پنجاه نفری که در آن کارخانه کار می کنند صبح رفتم سر کار و بعد از هشت ساعت بدو بدو و مذاکره و بحث عصر برگشتم گست هاوس و بعد هم پیاده روی و شب نشینی و فردایش دوباره روز از نو روزی از نو.

شهر کوچک و سر سبز بود، هفت هزار نفر شهروند در یک فرورفتگی - تقریبا دره - سر سبز و بارانی. عصرها همیشه پیاده بر می گشتم و از سر سبزی محیط لذت می بردم. زیر باران خیس شدم، از آسمان و زمین عکس گرفتم، آواز خواندم و در کل یک هفته کاری ای داشتم که برایم از تعطیلات بهتر بود. 

- تعداد افراد حاضر در هر بخش/دپارتمان نسبت به استاندارد ایتالیا خیلی بیشتر است. به جرات می گویم سه برابر آنچه که ما در محیط کارمان می بینیم. هر فیگور حرفه ای حداقل دو یا سه تا فتوکپی دارد و فکر هم نمی کنم این ها کمتر از ما حقوق بگیرند، برعکس! هیچوقت نفهمیدم چرا اینقدر در ایتالیا می خواهند در استخدام افراد خساست/صرفه جویی کنند. واقعا شیره جان کسی که کار میکند در می آید و تعدد وظایف و مشغولیت ها فرساینده است و در نهایت برای شرکت ها مضر است. نمی فهمم چرا اراده نمی کنند این روند بیمار و غلط را تغییر بدهند.

- همکاران آلمانی چند ملیتی مان اصولا خودشان را برای کار نمی کشند. سر ساعت می آیند، کارشان را می کنند و سر ساعت هم می روند. حتی یک دقیقه هم بیشتر خودشان را معطل نمی کنند و توی کت شان نمی رود که اضافه کار بمانند. به درستی عقیده دارند که کار مفید نمی تواند بیشتر از هفت یا هشت ساعت در روز طول بکشد. از رسم ایتالیا متنفرم که وقتی بعد از هشت ساعت کار می خواهی بروی سر زندگیت طوری نگاهت می کنند انگار به اندازه کافی کار نکرده ای.

- آن تعالی ای که معمولا در ذهن ها در مورد آلمانی ها وجود دارد واقعیت ندارد. فقدان ارتباطات موثر کاری، همکاری و دید باز به تجارت در محیط کاری آلمانی هم دیده می شود. تعداد زیادی از افرادی که قرار بود طرف کاری من باشند انگلیسی حرف نمی زدند و چون افرادی هستند که الزاما باید با مشتری ها و تامین کننده ها درارتباط باشند مرا به این حس ناخوشایند مبتلا کردند که وانمود به ندانستن می کنند تا از زیر همکاری در بروند. یکی شان کاملا به آبرو ریزی رسید در این مورد چون حواسش نبود که چندی پیش بابت یک IMDS برای بی ام وو برایم ای میل فرستاده بود بدون اینکه بداند آنجانبی که من باشم، همچین صورتی دارم و این شکلی ام. هیچی دیگر ... آدم پنچری قطار بگیرد ولی اینطور ضایع نشود!

- بین همین افراد با کسی هم برخورد داشته ام که با روی خوش و لبخند - متاع ناب در آلمان آنطور که من تجربه کرده ام - مراسم معرفی و آشنایی را بجا آورده و در جواب سئوال من که می تواند انگلیسی حرف بزند یا نه، خندیده و گفته سعی می کنم! می همیشه ترجیح می دهم بی واسطه مترجم گفتگو کنم چون هیچ مترجمی نمی تواند با کلمات تخصصی کار آشنایی داشته باشد و سوتفاهم هایی که از این قبیل خطاها ایجاد می شوند بعدها همیشه دردسرسازند. این فرد که حرفش را می زنم فرد بسیار مهربانی بود/هست که خیلی زود و بدون اینکه مجبور شوم به دستاویزهای سازمانی چنگ بیندازم داوطلب شد تمام اطلاعاتی که مورد نیازم بود را جمع آوری کند و برایم بفرستد. آنقدر داوطلبانه که حتی مجبور نشدم به مرحله ادای جمله "لطفا ..." برسم. آخر کار هم که داشتم نشانش می دادم داخل آدرس های آوت لوک (داخل آوت لوک اسم و آدرس تمام کارکنان چند ملیتی بزرگمان هست) مرا چطور می تواند پیدا کند، کمی در مورد سختی و غیر قابل تلفظ بودن نام خانوادگی من و خودش شوخی کردیم و هر دو با لب خندان برگشتیم سر کار خودمان.

- تا بحال داخل خانه خانواده های آلمانی را ندیده ام اما داخل هتل های لوکس شان بوده ام و ایندفعه هم قسمتم اقامت در یک گست هاوس بود. شاید باید نتیجه بگیرم که آلمانی ها هم مثل اطریشی ها، فرانسوی ها و مجارستانی ها بیده ندارند و عادت به شستن خودشان بعد از استفاده از توالت ندارند؟ یا شاید هم فقط هتل هایشان بیده ندارد و حق شستن بدن را بعد از استفاده از توالت برای مسافرها قائل نیستند. مسئله اینست!

- قوت غالب مردم آلمان گوشت است و سبزیجاتی که آنرا همراهی می کنند. گوشت گاو و گوساله جزو مواد غذایی قیمتی و گران هستند بنابراین بیشترین وعده های غذایی خانواده ها از گوشت خوک تهیه می شود که صد البته در خوشمزگی اش شکی نیست اما زیاد خوردنش سالم نیست، تا بحال دیده اید خوراکی های خوشمزه روی زمین فشار خون و قند و چربی و اسید اوریک و اینها را باعث نشوند؟! نتیجه مستقیم این رژیم غذایی محدود اینست که توی همین شهر فسقلی سه رستوران ایتالیایی و یک بار/بستنی فروشی ایتالیایی می شود پیدا کرد. تنوع غذاهای ایتالیایی و سالم بودن رژیم مدیترانه ای باعث می شود همه جای دنیا رستوران های ایتالیایی لبالب پر از مشتری باشند. حالا بماند که نحوه تهیه غذاها در داخل و خارج مرزهای کشور کلی فرق دارند.

- نمی دانستم صاحبان آن بستنی فروشی ایتالیایی اند، با دخترکی که سفارش می گرفت انگلیسی حرف می زدم و نمی فهمید. سعی می کردم اسم طعم های انتخابی ام را به آلمانی بگویم و آنقدر نتیجه افتضاح بود که باز هم نمی فهمید. از آن پشت صاحب مغازه سرکی کشید و به ایتالیایی پرسید: ایتالیایی هستی؟ یخ ِ گفتگو باز شد و سفارش انجام شد و کمی هم خندیدیم. البته خنده من بیشتر به این دلیل بود که نوک زبانم آمد به روش دوپونت و دوپونط بگویم: از اونم بالاتر، ایتالو - ایرانی ام!

- حالا از آن موقع از خودم می پرسم چرا آن فرد محترم یک کاره از من پرسید ایتالیایی هستی؟ چرا فکر کرد مسافری که انگلیسی حرف می زند و آلمانی بلد نیست باید ایتالیایی باشد؟ چرا فکر نکرد ممکن است ایرانی، اسپانیایی یا چه می دانم ... رومانیایی باشم؟ راستی می دانستید بارها برایم پیش آمده رومانیایی ها می آیند و بی مقدمه شروع می کنند با من به زبان خودشان حرف زدن و آدرس پرسیدن؟! 


سفر آلمان 1

چهارشنبه 9 خرداد 1397 17:42 نویسنده: شیرین چاپ

اینروزها انگار زندگی روی دور تند باشد، آنقدر اتفاقات و کارها زیادند که باورم نمی شود همه شان دریک بازه ده روزه زمان جای بگیرند. ماموریت به یکی از شرکت های آلمانی چند ملیتی مان خیلی خوب بود. انرژی بر و نفس بر ولی دلچسب و خوب، فکر کنم خیلی لازم داشتم مدتی از روزمرگی ها فاصله بگیرم و هوای دیگری را تنفس کنم. خیلی عالی بود که برای چند روزی هم که شده از آن صورتهای همیشگی، غرغرها و غرولندهای هر روزه فاصله گرفتم. خیلی خوب بود که چند روزی توی محیطی بودم که از حرفهای آدمهایش چیزی نمی فهمیدم و سرم به کار خودم بود. می دانم که در بلند مدت آزار دهنده می شود ولی برای مدت کوتاه و محدودی واقعا یک نعمت است. 

متمرکز می شوی روی آنچه که باید انجام بدهی و توی سرت داری بدون کوچکترین اهمیتی به آنچه می گویند و آنچه که می گذرد در اطراف. یادم آمد که در سالهای نوجوانی و جوانی چقدر حساس بودم روی رفتار دیگران. خنده و مسخره بازی های اطرافیان معذبم می کرد، گویی که ناخودآگاه فکر کنم هدف آن تمسخرها من باشم. آدم با پخته شدن به بد و خوب خودش هم بیشتر واقع می شود و کمتر وابسته به محیط اطراف و آدم هایش. نتیجه اینکه حتی وقتی هم واقعا می دانی که سوژه خنده کسانی هستی همه چیز را به یک ورت حواله می دهی!

سفر ایندفعه نسبت به سال گذشته برای شناخت زندگی روزمره بخشی از آلمان برایم مفیدتر بود. دیگر مهمان نبودم و توریست هم نبودم. کسی بودم که مثل خیلی ها باید صبح زود بیدار می شدم و می رفتم سر کار و عصر هم بعد از کار باید مشغول خرید میشدم و برنامه ریزی که غروب/شب را چکار کنم. همیشه خیلی متعجب بوده ام از کسانی که بعنوان توریست و به مدت خیلی محدود جاهایی را دیده اند و آنقدر با قاطعیت در مورد رسم و فرهنگ مردم آنجا حرف می زنند. این موضوع را کم ندیده ام و همیشه از خودم پرسیده ام چطور می شود اینقدر راحت به خود اجازه اظهار نظر کردن در مورد مردمی را داد بدون هیچگونه شناخت عمیق و بدون تجربه کردن زندگی روزمره شان یا معاشرت با آنها. اما خوب چه کارش می شود کرد ... آدمیزاد است و آن بی میلی به "کوتاه شاشیدن"، کلا همه توریست ها وسوسه دارند پز شناختن چهار گوشه دنیا را بدهند و راضی نمی شوند به لذت بردن از گردش و گذار. مگر می شود به این راحتی از افاضه فضل کردن در مورد مردم دیگر و فرهنگ و منش شان چشمپوشی کرد؟

سر فرصت تعدادی از مشاهدات خودم را در این مدت کوتاه کار و اقامت برایتان می نویسم که قرار نیست یک حکم در مورد زندگی در آلمان و منش مردمش باشد، به سادگی توصیف یک تجربه فردی ست و اعتبارش هم دقیقا در همین قواره و اندازه است.