X
تبلیغات
رایتل

الگوریتمت توی حلق زاکربرگ

شنبه 5 اسفند 1396 10:26 نویسنده: شیرین چاپ

یک روزهایی راستی راستی از دست این مخلوق ِ زاکربرگ عاصی می شوم. عین یک بچه زر زرو - بدتر از آن وقتهای خودم که خیلی کوچک بودم - وقتی به کار و زندگی خودت می رسی شروع می کند به سر و صدا و زر زر که یادت بیاید او هم هست و باید مورد توجه قرار بگیرد. روشی  هم برای اینکار دارد که در عین اینکه به حد breaking balls می رسد باعث خنده هم می شود. 

وقتی به مدت چند روز سراغ اکانتم نمی روم شروع می کند به پیغام فرستادن روی ای میلم که شیرین دوستانت روی ف ی س ب و ک منتظرت هستند، کجایی؟ منهم پوزخندی می زنم و می گویم آره خیلی! اصلا آرام و قرار ندارند رفقا!

چند روز می رسد به یک هفته و پیغام تبدیل می شود به: شیرین کافیه یک کلیک کنی و برگردی به اکانتت. مثلا هفتاد و خورده ای نوتیفیکیشن داری. دوباره پوزخند می زنم و می گویم به فلان جایم که نوتیفیکیشن دارم!

پیغام بعدی قرار است جذاب تر و وسوسه کننده تر باشد، یعنی دیگر وقتی می خواهد زورش را بزند که تو حتما آن کلیک را بکنی، آن یک کلیک را بکنی و برگردی به اکانتت، اسم کسانی را که در تماس هایت هستند و روزی چند بار استاتوس منتشر می کنند را برایت ردیف می کند که ببین! فلانی و فلانی و فلانی استاتوس تازه منتشر کرده اند، نکنه محروم بمانی از خواندنشان. بدون اینکه حواسش باشد بواقع خواندن چرت و پرت های بعضی آدم های بیکار که صبح تا شب نمی دانند وقتشان را چطور بگذرانند و از آنچه که می خورند و آنچه که مثلا تو مترو می بینند، آنچه که فلان هنرپیشه می کند، اینکه فلانی که معروف است چقدر چندش و بی کلاس است و آنچه که در آسمان اتفاق می افتد حالا ابر باشد یا باد یا باران فرقی نمی کند را می نویسند و خواندن این چرندیات پیش پا افتاده که هیچ ارزش افزوده ای هم ندارند و نه هیچ نگاه خاصی، به هیچ جای تو و دنیا نیست. (البته مدیونید اگر فکر کنید خیل عظیم سخنوران شبکه ها یک جوری همچین ظریفانه و در پرده ادعا و شیرفهم نکنند که صد البته خودشان با کلاس و متفکر و "متفاوت" و اینها هستند.)


اومبرتو اکو حرف بسیار بزرگی زد وقتی گفت: شبکه های اجتماعی به لژیون احمق ها که قبلا فقط در بار و بعد از یک گیلاس شراب و بدون آسیب به جامعه حرف می زدند، حق داشتن یک تریبون را داد. یک زمانی فوری توسط اطرافیان خفه می شدند درحالیکه الان حق اظهار نظرشان برابر با یک برنده جایزه نوبل است. دوره، دوره حمله احمق هاست. تلویزیون یک زمانی کودن ها را وارد صحنه کرد که تماشاگر نسبت به آنها احساس برتری (و رضایت) کند، مصیبت اینترنت اینست که کودن را بعنوان بیان کننده حقیقت وارد صحنه کرده است.


استپ هایی بی پایان از درد

پنج‌شنبه 3 اسفند 1396 22:32 نویسنده: شیرین چاپ

هر قدر سعی می کنم و حافظه بصری را می کاوم می بینم تنها تصویری که در ذهنم باقی مانده استپ های بی پایان و البته پنهان در مه هستند. یک مه که افق را می پوشاند و فقط می گذاشت یک بیابان پوشیده از برف و پوشیده از تیرهای بلند را دید با آن چرخ های بلند و پهن که قرارست انرژی پاکیزه تولید کنند. آنها که قرارست یادمان بیاورند هر چند در خاک یکی از ورشکستگان اروپا هستیم، با مدرنیت و پیشرفت هم روبرو هستیم. اما من هر کار می کردم فقط در آن بیابان های پهناور شبح آوارگان جنگ جهانی دوم و بازماندگان اردوگاه های کار اجباری را می دیدم. همانها که حتی بعد از جنگ و بعد از دوام به دوران حصر، جان دادند و نشد که در سرما و با پابرهنگی و بی لباسی و شکم گرسنه اروپا را گذرانده و به خانه و زندگی شان برسند. 

بد هم نیست آدم علی ذوقی باشد و دیدن کشورهای دیگر برایش منحصر در تماشای زرق و برق شهرهای بزرگ باشد و عکس گرفتن از در و دیوار و خرید در مغازه و چسی آمدن اینور و آنور با عکسها که ببینید ... من فلان جا بودم، فلان چیز را خوردم. انگار من زیادی رئالیست هستم و شاید از بازماندگان نئورئالیست ها. بیش از زرق و برق و ظواهر حواسم به جزییات زندگی هر روزه و اتفاقات غالب است. 

تنها قسمت خوب ذهنم مربوط به مهمان نوازی همکاران مجارستانی ست. مخصوصا اویی که با سئوال ها و مشکلاتش پای تلفن و اسکایپ به سردردم می اندازد و با لطف و رعنایی وقتی جواب همه سئوال هایش را می دهم می گوید: oooh Shirin, I love you! فکر می کردم فقط وقتی درگیر مشکلات است و نیازمند کمک، اظهار علاقه می کند اما از نزدیک دیدم در لباس میزبانی هم همینقدر مهربان و دوست داشتنی ست. امروز برایم نوشت چقدر ناراحت است که زود ترکشان کردم و نشد که شام دیشب را با هم باشیم و همراه بقیه مهمانان (بقیه حاضران جلسه سالیانه) بعد از شام برویم برف بازی!


پی نوشت. منهم از دیدن زیبایی ها و از شنیدن شان لذت می برم. اما ضمنا حواسم هم هست که بخش غالب دنیا این نیست و بخش غالب مردم دنیا گرفتار نکبت و مصیبت های زندگی و تاریخ بوده است. خدا پدر اشتراوس و کلیمت و برامس و اینها را بیامرزد که وسط اینهمه کثافت، زیبایی برای چشم ها و گوش ها هم آفریدند که گاهی خودمان را گول بزنیم که دنیا جای قشنگی ست و زندگی خوش خوشان است.


Purrrrrrr!

پنج‌شنبه 3 اسفند 1396 20:38 نویسنده: شیرین چاپ


Piccolo Dolce Amore!


کوتاه از هر طرف

شنبه 28 بهمن 1396 19:09 نویسنده: شیرین چاپ

- باران امروز سیل آسا نبود، آسمان خاکستری هم غمگین نبود. از آن باران های نرم و خوب بود که هم به زمین می نشینند و هم به دل.

- یک دوست خوب دارم که خیلی هم قدیمی نیست. از معدود کسانی ست که آدم توی زندگی ملاقات می کند و نیازی نیست از گزند حرف ها و تکه هایش دنبال سپر باشد و یا پشت سرش را بپاید مبادا خنجری وارد شود.

- پرچنان و بلوط را می خوانید؟ من خیلی دوستشان دارم. بلاگ خوب کم نیست ها ... ولی ایندوتا هر بار شگفت زده تان می کنند. پرچنان را بخوانیم و بفهمیم توی چه دنیایی زندگی می کنیم. من روی توییتر نیستم و بلوط را از طریق همان که در حاشیه بلاگش منتشر می کند دنبال می کنم. عاشق این دخترم!

- دیروز از جی ام دوباره تلفن کردند برای یک قرار تلفنی دیگر. چهارشنبه را پیشنهاد دادند و البته مجددا عذرخواهی کردم چون در سفر کاری هستم. گمانم دیگر کم کم برسیم به حواله دادن همدیگر به جهنم!

- هوس کیک پزی کرده ام. چند روز پیش قالب دوازده تایی مافین خریدم. ببینم همت می کنم فردا درست کنم یا نه.

- دوست خوب و نادیده ممنون از وقتی که گذاشتید و برایم نوشتید. علاقمند به اپرا و موسیقی کلاسیک هستم ولی در محل زندگی ام در دسترس اند. سعی خواهم کرد در آن ساعات محدود چیزی را تجربه کنم که در زندگی عادی خودم امکان پذیر نباشد. باز هم ممنون از محبتتون.

- روز اول هفته همگی خوش. هفته خوبی پیش رو داشته باشید!


Zzzzzzzzz

جمعه 27 بهمن 1396 20:51 نویسنده: شیرین چاپ


پی نوشت: این دو خط را نمیشد در یک پست جدا نوشت پس همینجا اضافه می کنم. خوش به حال ما ملت که متفکرانِ منور مان مسعود بهنود، زیبا کلام، مهاجرانی، سیاوش اردلان  و امثالهم هستند. یعنی واقعا باید منتظر باشیم حال و روزمان بهتر از این باشد؟