X
تبلیغات
رایتل

یهو وسط کار تونر پرینتر تموم شد!

یکشنبه 29 مرداد 1396 12:52 نویسنده: شیرین نظرات: 0 نظر چاپ



The First Time Ever ... *

شنبه 28 مرداد 1396 16:53 نویسنده: شیرین چاپ

چه روزهای درهم و برهمی ... توی هیر و ویر کمر درد و آخرین روزهای گرما و خستگی کار و حمله های تروریستی و ... روزگارمان می گذرد و حواس آدم نیست. این درهم و برهمی به ذهن آدم هم سرایت می کند و وسط همه آن حرفهایی که می خواهد بگوید گه گیجه عجیبی می گیرد و آخر سر هم لال می ماند. به یک نتیجه جالب رسیده ام، که تنها موقعی که حالم واقعا خوب است شنبه صبح است و وقتی در حال رانندگی بین پیچ و خم جاده های سر سبزم و آنقدر خوشم و مست صدای سلین دیون که یکباره استعداد نوشتنم گل می کند و در همان حال که جملات و عبارات و ایده ها توی فکرم رژه می روند ته دلم به تکنولوژی لاک پشتی فحش می دهم که هنوز ماشین های بدون راننده را به بازار نفرستاده و کسی که حرفها و نوشته هایش موقع رانندگی گل می کنند نمی تواند همان موقع فرمان را ول کند و قلم و کاغذ دست بگیرد!

بعد چند ساعتی می گذرند، جادوی صبح لذت بخش تمام می شود و بر می گردم به خانه و روزمرگیهای همیشگی و اخبار ساعت 13 با خبرهای نکبتش و ... تمام ذوقم را کور می کنند. دوباره منم و صفحات سفید و یبوست فکری.



چه میدانم ... شاید یک پیشی قشنگ و پشمالوی اینطوری آنقدر آرام جان آدم باشد که ذهن بتواند ورای کثافت دنیای ما آدم ها برود. راستی چند روز پیش رفته بودم دیدن دوست لیتوانیایی ام و فرزند یک ماه و ده روزه اش، همانطور که نگاهش/نگاهشان می کردم تنها فکرم این بود که ای خدای مهربان مرسی که عقلم دادی خیلی زود بفهمم این زندگی ای نیست که می خواهم! می دانم خوشایند نیست و باعث رسوایی خیلی ها می شود اما با خودم و دیگران هم تعارف ندارم . گربه ها را بدون شک به آدم ها و بچه ها ترجیح می دهم و بسیار دوست داشتنی تر و خواستنی تر از گونه دوپا می یابم. سلیقه است دیگر ... 

رسم صفحه Libreriamo اینست که هر هفته شنبه بپرسد برای آخر هفته چه می خوانیم، می نویسم برای اِن اُمین بار "نامه به کودکی که به دنیا نیامد" و دیگر خوانندگان صفحه، زن و مرد، از راه می رسند و لایک می زنند. این کتاب کوچک و دوست داشتنی عجیب راه توی دل آدم باز می کند و چه زن باشی و چه مرد، اگر به راز زندگی و مرگ فکر کرده باشی گرفتارت می کند. 

" به او که از تردید هراس ندارد، به او که بی آنکه خسته شود و به قیمت رنج کشیدن یا مردن از خود چرا می پرسد، به او که خود را در برابر معمای دادن زندگی یا دریغ کردنش قرار می دهد. این کتاب از جانب یک زن به تمام زنان تقدیم می شود."

اُریانا با این جملات کتابش را شروع می کند و بعد در می یابد که چقدر مخاطبان کتاب پر تعدادند و فارغ از جنسیت. اُریانای عزیز ... چقدر تمام حرفهایت درست اند. چه در مورد زندگی و چه در مورد مرگ، چه در مورد آزادی و چه در مورد احترام، زمان می گذرد و درستی حرفهایت را هر روز اثبات می کند.

* The first time ...


Buon Ferragosto!

سه‌شنبه 24 مرداد 1396 12:41 نویسنده: شیرین چاپ

پانزدهم آگوست در تقویم ایتالیا Ferragosto ست و تعطیل رسمی. یاد آن سالی می افتم که امروز بلیت حرکت به سمت تهران را داشتم و هی آه می کشم و سعی می کنم فکر نکنم به اینکه چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده است. شبها خوابهای پریشان می بینم از اتفاقات بد برای اعضای خانواده ام و گاهی هم در خواب می بینم که هواپیمایم را از دست داده ام از بس فس زده ام و دیر رسیده ام به چک این. اما از همه این حرفها گذشته موضوع ِ تعطیلی این روزها از همه چیز بهتر بوده است! مدتها بود چهار روز پشت سر هم تعطیل نبوده ام. حالا بماند که توی همین چهار روز یک روز درمیان رفته ام داروخانه و کلکسیون چسب کمر و پماد و قرص برای خودم تدارک دیده ام و هنوز هم کمر بیچاره ام دردناک و ملتهب است. مرده شور ریخت آدم های بی ملاحظه را ببرد! 

یکبار این فرد بی شعور را متوجه تفاوت: "هوا گرم است" و "گرمم است" کرده ام. چرا که این فرد حتی وقتی هم که هوا گرم نیست گرمش است. به او تذکر دادم که یادش باشد که تا آخر باز کردن چیلر را با گفتن هوا گرم است توجیه نکند و از گزاره صحیح ِ گرمم است استفاده کند. این فرد ناخوشایند خوشبختانه مرخصی ست و البته در موقع بازگشتش اگر دوباره چیلر را تا آخر باز کند و بگوید گرمم است به او خواهم گفت اینکه تو گرمت است به تو این حق را نمی دهد که دیگران را مریض کنی. می تواند آنقدر گرمت باشد که ذوب شوی اما حق یخدان کردن محیط کار را نداری. تمام!

برای این چهار روز کلی برنامه چیده بودم اما نتوانستم خیلی به آنها عمل کنم چون با این درد کمر فقط می توانم یا ایستاده باشم و یا درازکش! نشستن - مثل همین الان - جزو کارهای دردناک است برایم. فکر کنم فردا سر کار دائما در حال قدم زدن و متر کردن شرکت باشم. 

راستی ناهار امروز هم جزو ناهارهای مفصل سنت ایتالیاست، مثل ناهار کریسمس یا عید پاک. من بجای فکر کردن به یک میز ناهار شلوغ، صحنه پرخوری آدم ها و ... ترجیح میدهم به این عکس قشنگ و این صحنه ناهار خوردن نگاه کنم. 



از هر دری 63

شنبه 21 مرداد 1396 21:24 نویسنده: شیرین چاپ

- دهاتم عین بهشت شده است! آسمان آبی ِ آبی ست و بدون گرد و غبار، کوه ها سبز و بنفش و سفید و زمینه سبز ِ سبز. دمای هوا نسبت به هفته گذشته چیزی در حدود ده درجه یا شاید هم بیشتر افت کرده است و در ارتفاعات برف باریده و کوهستان را سفید پوش کرده است. فکر کنم دوباره جاده آن مکانی که عکسش را گذاشته بودم بسته باشند. (منظورم Nivolet است.)

- با اینکه هوا خنک شده است، بنده های بی شعور و ندید بدید زیادی هستند که هنوز زمان نیاز دارند تا بفهمند بهتر است چیلر را خاموش و پنجره را باز کنند! از برکت سر یک همکار بی شعور و بی ملاحظه کمر دردی گرفته ام که نصیب هیچکس نشود ... یاد جوانی ها می افتم که آنقدر بدن سلامت بود و خودم بی دغدغه از هر مشکل جسمی، حتی یادم هم نمی افتاد که اندام هایم وجود خارجی دارند. از بس طفلی ها بی درد و دردسر کارشان را انجام می دادند و چقدر هر دفعه فکرش را می کنم خدا را شکر می کنم که جزو آن دسته افراد نیستم که از سن کم با انواع و اقسام ناراحتی های جسمی روبرو بوده اند. همین الان هم که اول صبح با درد و ناراحتی و الزام ملاحظه برای فلان جا و فلان عضو باید بلند شوم و یواش یواش موتورم را به حرکت بیندازم کلی غرولند می کنم.

- سه شنبه با هزینه پنجاه یورو و دو ساعت مرخصی، لنگه گوشواره ام را بازیافتم. تا من باشم ...!

- خدا مرا ببخشد ... رییسم اخراج شد! از یک طرف ناراحت شدم و از طرف دیگر ایمان آوردم که ارزیابی ام از آدم ها حتی وقتی برایم غیر قابل تحملند، objective باقی می ماند. البته بماند که هنوز منتظرم نوبت plant manager هم برسد. الان فکر می کند قدرت دستش است و می تواند بیرون کند و بتازد و اینها ولی آسیاب به نوبت ... غلط نکنم به زودی کله گنده های Incorporate ترتیب خودش را هم خواهند داد. کاش فقط یاد بگیرد اخراج کردن آدم ها هم رسم و رسوم دارد. گیرم بی عرضه هم باشد ولی نباید کسی را ساعت چهار و نیم بعد از ظهر و بدون خبر قبلی اخراج کرد و همراه فرد اخراج شده مدیر منابع انسانی را مثل نگهبان فرستاد که کامپیوتر و تلفن را تحویل بدهد و در حضور همان نگهبان وسایلش را جمع کند و خداحافظی کند و برود. یعنی چی؟ یعنی واقعا فکر می کنند فرد اخراجی ممکن است رازهای مگوی شرکت را موقع خداحافظی برملا کند یا دوسّیه ها را بزند زیر بغلش و با خودش ببرد؟! بی رحمی دنیای کار تنم را می لرزاند، بی رحمی این سیستم برده داری مدرن باعث وحشتم می شود.


کمی متعجب!

چهارشنبه 18 مرداد 1396 21:10 نویسنده: شیرین چاپ

هر کاری و هر فعالیتی برای هر کسی معنا و اهمیت متفاوتی دارد. از همان ابتدای کار هم که بلاگ نویسی مد بود و همراه با سودای معروف شدن و نویسنده شدن و ... این مقوله به قول "کنار کارما" به کفش منهم نبود! یک روزی به یک دلیل بسیار شخصی و بدلیل یک نیاز بسیار اساسی شروع به نوشتن ِ زندگی شیرین کردم و از همان شروع کار تا همین الان، تنها نیروی محرک برای به روز کردن این بلاگ همان اولین و تنها دلیل و نیاز شخصی بوده است.

به تبع همان بی اهمیت بودن فی نفسه بلاگ نویسی، تمام حواشی اش هم برایم بی اهمیت بوده و هستند. هیچوقت تعداد بازدید، تعداد نظرات و باقی حواشی این دنیا برایم مهم نبوده اند و هر قدر هم زمان می گذرد و بدلیل تغییر سبک زندگی ام این روند تسریع می یابد. یک روزی نظرات بلاگ را بستم و از یک روزی به بعد به ندرت نظر جایی گذاشتم و از یک روز دیگر از خواندن خیلی بلاگ ها چشم پوشیدم و در نهایت تصمیم گرفتم در کل پیوندهای بلاگ را باز بینی کنم، کاری که تصمیم دارم مجددا تکرار کنم. در مرحله اول تعداد پیوندهای بلاگ تقریبا نصف شدند و هنوز هم تعدادی هستند که باید حذف شوند. 

متنفرم از  توضیح دادن در مورد کارهایم و اگر تصمیمم به دادن پاسخ محض رعایت حرمت نبود، می گذاشتم ماجرای پیغام خصوصی ای که دریافت کردم و بسیار متعجبم کرد در سکوت بگذرد. تعجب زیادی که ناشی بود از دیدن نام یک نفر سوم و تصور بر اینکه من ممکن است کاری را بر مبنای توصیه یا منع کسی بکنم. تعجب اولیه خیلی زود گذشت البته چون خیلی فوری یادم آمد که آشنایی های مجازی آنقدر سطحی اند که هرگز نمی توانند به یک شناخت عمیق از کسی بینجامند. هر کس ذره ای از من شناخت دارد می داند که اول: از توصیه یا حذر متنفرم و حتی از افراد خانواده ام هم حرف شنوی ندارم، دوم: وقتی از عزیزانم سالهای سال است دورم هرگز موضوع صحبتم با آنها به حوزه کم اهمیتی - برای من - مثل بلاگ نویسی و حواشی اش نمی رسد، سوم: به هیچ عنوان علاقمند به دانستن جزییات روابط دیگران نیستم چه وقتی همه چیز عالی پیش می رود و چه وقتی که مشکلی در میان است. 

می دانم که خیلی از روحیات و اخلاق هایم مورد پسند خیلی ها نیستند و برایم هم مهم نیست، اینکه افراد درونگرا مورد پسند برونگراها نیستند یک کشف تازه نیست! ترجیح می دهم در کنج تنهایی خودم باقی بمانم و همیشه به دور از حواشی و وقایع که اتفاقا ممکن است بسیار هم هیجان انگیز و جالب باشند برای علاقمندان پیگیرش. فکر کنم هر کدام در حوزه علائق و فعالیت های خود باقی بمانیم خیلی بهتر است و بحث را همینجا تمام می کنم که تا همین جایش هم واقعا نالازم و زیادی بوده است.

از دوستان عزیزی که مجبور شدند این نوشته ناخوشایند و مخالف با مرام همیشگی این صفحه را بخوانند معذرت می خواهم.

ارادتمند