X
تبلیغات
رایتل

Il mio piccolo, dolce amore ...

پنج‌شنبه 16 آذر 1396 20:29 نویسنده: شیرین چاپ

!Ma certo che prendo te, guardo te, leggo te


D ark S ide of the Moon

دوشنبه 13 آذر 1396 22:55 نویسنده: شیرین چاپ

آنهمه زود از خواب بیدار شدن، توی سرمایی که سنگ می ترکد از خانه گرم و نرم بیرون زدن زور دارد واقعا اما خلوتی جاده ها هم لذتی دارد برای خودش. ماشین یخ یخ است و خیلی طول می کشد آب رادیاتور گرم شود و تن رنجور از سرمایم را کمی نوازش کند. پشت چراغ قرمز فرصتی پیدا می کنم تا کمی پنجه ها را باز و بسته کنم و روی شلوار بمالم بلکه انگشت ها کمی حس بگیرند. لحظاتی هستند که کلا حس داشتنشان را از دست می دهم. چراغ سبز می شود و تنهایی راه می افتم. خبری از شلوغی ساعات نزدیک شروع وقت کاری نیست، آن موقع که ماشین ها کیپ به کیپ هم حرکت می کنند و هر کدام به نوبه خود در تکاپوست تا به موقع برسد. بله ... سختم بود بیدار شدن و بیرون زدن ولی خلوتی و تمیزی هوای بعد از بارش برف/باران هم جایزه دلپذیری ست. با اینکه تازه ساعت پنج و ده دقیقه است، روشنی چراغ های بار ِ سر راهم توجهم را جلب می کند. انگار که هیپنویزم کننده باشد بدون هیچ فکر و تصمیم قبلی فقط نگاهش می کنم و راهنما می زنم.

کامم را با طعم قهوه نوازش می کنم و یک بریوش هم برای بعدتر می گیرم و خوشحال و راضی برمی گردم داخل ماشین. عطر قهوه طوری تمام وجودم را گرفته که دیگر سرمای هوا و یخی هوای ساکن مانده ماشین آزارم نمی دهد. موسیقی گوش می کنم و متوجه می شوم چقدر حس هایم زنده و شفافند! همیشه همینطور بوده است. ساعات اولیه روز آنهایی هستند که در طی شان واقعا زنده ام و زندگی می کنم. هر قدر به طرف نیمه روز و عصر/شب می روم نیمه جان تر می شوم، از یک جایی به بعد بواقع جسدی بیش نیستم که فقط بنا به رسم قرارهای اجتماع باید خودم را اینور و آنور بکشم و وانمود کنم چقدر همه چیز عالیست. 

کاری اش نمی شود کرد ... نه که بداخلاقی و بی حوصلگی ام دلیل اصلی "آسوشال" بودنم باشند، ساعت بیولوژیکم و مغزم اینطورند. بهترین ساعات عمرم و کارآمدترین شان آنهایی هستند که کل دنیا چسش هواست! بهترین ساعات کارم از ساعت شش تا هشت هستند که مزاحم های پر سر و صدا و غرغرو دور و اطرافم نیستند. راستی که هیچوقت نفهمیده ام چرا اینقدر اکثریت فکر می کنند باید حتما صدایی از خودشان در بیاورند مبادا بقیه یادشان برود حضور دارند. 

حالا این صدا می تواند از مرد جوانی باشد که آرنج به آرنج من کار می کند یا خانم میانسالی که روبروی من است و گمان می کنند وظیفه خطیر اداره مجلس (!) کار و گرم نگه داشتننش را به عهده دارند. یکبار اگر حوصله کنم باید مفصل در موردشان تعریف کنم. پرسوناژهایی هستند برای خودشان و اجبار به تحمل چنین پرسوناژهایی در تمام کل روز اصلا کار آسانی نیست. باور کنید. همیشه سعی کرده ام با سکوت و تمرکز نشان بدهم که هیچکس در شرکت استخدام نمی شود که در مورد هر چیزی نظر بدهد یا وقت دیگران را به خوشی سرگرم کند. در حالیکه سعی می کنم به غرغرهای دائم و اظهار نظرهای اریتّا در مورد سرما یا گرمای هوا، بی خوابی یا بد اخلاقی های مادر بزرگش، بحران عصبی سگش، مراسم حمام کردن و شانه زدن سگش و ... اهمیت ندهم، به سر و صداهای هیستریک کریستین و فین کردن و آروغ زدن های گاه و بیگاهش توجه نکنم، وانمود کنم اظهار نظرهای احمقانه اش در مورد همکاران هندی و فوتبال ایران و ... را نمی شنوم، ای میل های سرشار از محبت رفقای بوردو را باز می کنم. یک وقتهایی یک اطلاعاتی می خواهند که آدم هر قدر هم به اصول traceability معتقد و پایبند باشدکمی متحیر می ماند.

این رفیق خوبم سباستین بار اول بود که فرایند تولید ما را می دید. بواقع باید گفت خیلی از همکارانش هستند که هیچ ایده ای ندارند از اینکه خط های تولید و پرس های ما، مراحل فسفاته کردن حلقه های فلزی، آزمایش های لاستیک و غیره چطور انجام می شوند. به گندگی اسم فورد نگاه نکنید، ترامپ دارد تمام شرکت های فورد ِ گوشه و کنار دنیا را به خاک سیاه می نشاند. نمی دانم حق با اوست یا نه، ولی خوب ... به دنیا که بدهکاری ندارد. باید یک لقمه نان بدهد به دست و دهان مردم خودش و از طرف دیگر یاد صورت غمگین فیلیپ می افتم که وقتی دور هم در سالن غذاخوری شرکتشان بودیم به سینی غذایش زل زده بود و با تاسف می گفت که ماه جولای بازنشسته می شود اما برای همکاران جوانترش نگران است که به احتمال زیاد با فورد به بازنشستگی نخواهند رسید.

از سر جایمان بلند شدیم و همانطور گپ زنان و از هر دری تعریف کنان به سمت دفترش رفتیم. داشت سعی می کرد مهمان نواز نبودن شرکتشان را جبران کند و با آن قد بلند و رشیدش و دستهای بزرگ و کمی تا قسمتی بی عرضه اش برایمان قهوه درست می کرد. برای اینکه دلربایی کند پرسید شیرین چه طعم قهوه ای را دوست داری؟ خندیدم و وانمود کردم که اهمیتی به عمق فاجعه نهفته در این سئوال نمی دهم و یا متوجه نیستم که این سئوال مال آنهایی ست که قهوه را نمی شناسند. می دانستم که این مرد مسن و دوست داشتنی دارد سعی می کند مهمان نوازی کند و با لبخند گفتم، فرقی نمی کند. کافیست اسپرسو باشد. کپسول نسپرسو را برداشت و سعی کرد جورج کلونی وار نشانم بدهدش، آنرا داخل ماشین فشار داد و بعد فنجان را داد دستم و با لبخند گفت: what else?

گفته بودم که طوری روزمرگی هایم را زندگی می کنم که در همان لحظه و آن، دلتنگش هم می شوم. نمی دانم چرا. شاید ستاره ها حق دارند و سالی که دارد می آید برایم تغییرات زیادی همراه خواهد داشت. به قول پدرم سنگهای بعضی جاده های اطرافم را هم شمرده ام از بس در طول این دهه بالا و پایین شان کرده ام و در عین حال همیشه ته دلم می دانسته ام که نمی تواند ادامه پیدا کند، و نه فقط جاده! دلم تنگ می شود و چشم هایم تر اما با اینحال آماده پذیرش زندگی جدید هم هستم. ستاره ها می گویند که سال جدید برایم پر بار است اما با زحمت و خستگی زیاد. گفتن زحمت و خستگی زیاد به کسی مثل من، به این می ماند که کسی که داخل استخر است را از خیس شدن بترسانیم. دارم به سمت کوه ها می روم. برف تازه سفیدشان کرده و بزرگی ماه در چند وجبی شان نمود خاصی دارد. گوشم به موسیقی ست که از اینجا به آنجا می پرد: از زبانی به زبان دیگر، از زمانی به زمانی دیگر و لحظه ای لبخند به لبم می آورد و لحظه ای دیگر سیل اشک به چشمانم. اذیت می شوم ... اشکها عینکم را لک می کنند و دیدم کم می شود. با خودم فکر می کنم، تمام جملات این آهنگ آخری را دوست دارم و حس شان می کنم بجز یکی:

"من پر از میل زوالم ..." صد البته که حتی بعد از قرنی باز هم دلم می خواهد حال یار را بدانم ولی میل زوال نه. هیچوقت. برعکس، پرم از میل تولد و شروع دوباره. باشد که چنین باشد.


اینجا

نقل از دیگران 84

دوشنبه 13 آذر 1396 22:02 نویسنده: شیرین چاپ

نقل از مسعود سلطانی:

"مگر ماریا خواهرم است که بتوانم برای پوشش لباس، او را اجبار کنم."
آن قدر اجبار پوشش به خواهر برای سردار آزمون، سفیر فرهنگی حجاب اجباری، امری بدیهی و از حقوق اولیه مردان است که برای نشان دادن دموکرات‌منشی‌اش در مقابل ماریا، همین استدلال خواهر نبودنش با سردار آزمون کفایت می‌کند. خبرنگار باز هم از ماریا و لباسش می‌پرسد اما نمی‌گوید چرا فکر می‌کنی می‌توانی خواهرت را اجبار کنی که چه بپوشد. 
سال گذشته تحمیل حجاب در ایران برای میزبانی شطرنج و ارتقای سطح ورزش زنان بود امسال دیدن قرعه‌کشی جام‌جهانی از تلویزیون ملی برای تحمیل حجاب دلیل محکمه‌پسندی است. ما هیچ گاه پیش نرفتیم، ما فرو رفتیم.


خودم: آنوقت بعضی ها فکر می کنند می روند رای می دهند و آینده و سعادت مملکت را تضمین می کنند!! 


نقل از دیگران 83

یکشنبه 12 آذر 1396 21:15 نویسنده: شیرین چاپ

باز هم نقل از مهشید راستی:

این حرف ابدن درست نیست که بگوییم :
دنیا باید بداند که این خواست همه ایرانیان نیست که بگویند خانم فلانی خودت را بپوشان و روسری سر کن تا ما فوتبال ببینیم . 
فکر می کنم برعکس است. این خواست اکثریت ایرانیان است که منافع خودشان در همین لحظه تامین شود و همین الان کارشان راه بیفتد . 
کلن جمهوری اسلامی خواست اکثریت ایرانیان است . و اگر هم خواستشان نیست مشکلی هم با آن ندارند . 
فکر می کنید اگر این خواست اکثریت ایرانیان نبود میتوانستند این همه سال به این شکل با هفتاد میلیون آدم رفتار کنند ؟
فکر می کنید آیا خواست اکثریت مردان ایرانی نیست که استادیوم مردانه باشد ؟ اگر نبود که بلیط نمی خریدند بروند توی استادیوم بنشینند و زنها پشت در باشند.
یک تحریم عمومی استادیوم کافی است که استادیوم را ورشکست کند. 
هند با یک تحریم انگلیس را به زانو در آورد. ما نتوانستیم در استادیوم را باز کنیم. چرا ؟ چون خواست اکثریت همین وضعیت کنونی است. 
الان نه تنها در کشور خودمان بلکه می خواهند که سر یک زن در یک کشور دیگر هم حجاب کنند و ککشان هم نمی گزه ...چرا که باید تفریح کنند . باید فوتبالشون رو ببینند. کی می گه این خواست همه ی ایرانیان نیست ؟

آقایی در کامنت های صفحه ی آزادی های یواشکی می گه : خوب سردار راست می گه . با این لباس بیاد سر صحنه جمهوری اسلامی اینو نشون نمیده. و ما می خواهیم فوتبال ببینیم.

آقای دیگری می گه : بابا چرا قاطی می کنید ؟ نگفته تمام عمرت حجاب سرت کن که . گفته سرت کن ما فوتبالمون رو ببینیم. و برای همه مهمتر است که فوتبالشون رو ببینند حالا یک خورده هم زن حقوق نداشته باشه مگه چی می شه ؟
خانمی می گه : من از حجاب متنفرم ولی این برنامه رو دوست دارم ... دم سردار گرم .
مرد ایرانی به زنش می گوید : من که نمی گم تو همیشه باحجاب باش . می گم بیرون میری این وامونده رو سرت کن گیر ندن اعصابمون رو به هم نریزن .
آقای فلانی که خواننده است میاد خارج از کشور می گه روسریتون رو سرتون کنید تا من باهاتون عکس بگیرم .
خانم های فلانی و فلانی سرشون می کنند و عکس می گیرن و می زارن اینستاگرام و لایک می گیرند.
آقایان فلانی و فلانی که از دست اندرکاران کنسرت هستند می دوند اینور و اونور و از حق آقای هنرمند برای تعیین پوشش کسی که قراره باهاش عکس بگیرند حمایت می کنند .
واقعیت اینه که این خواست همه ی ایرانی هاست که همین دو دقه روسری سر یکی بکنند تا کارشون راه بیفته .. 
واقعیت اینه که ایرانی ها تمام کارشان را یواشکی می کنند. هزینه ای برایش نمی خواهند بدهند . و از دیگران هم می خواهند تا برای رضایت ایشان خودشان را با ایشان هماهنگ کنند.
همه کار را یواشکی کردن یعنی همین... یعنی عادت نداریم هزینه بدهیم. و به هر چیزی تن می دهیم و از دیگران می خواهیم به هر چیزی تن بدهند تا کارمان راه بیفتد.
برای این است که با آزادی از نوع یواشکی اش مخالفم ! با هر چیزی از نوع یواشکی اش مخالفم !
انسانی که حاضر به پرداخت هزینه برای خواسته هایش نیست به هر خفتی تن می دهد !


نقل از دیگران 82

دوشنبه 6 آذر 1396 20:57 نویسنده: شیرین چاپ

نقل از مهشید راستی (به مناسبت روز بیست و چهارم نوامبر):

چطوره که دوستان هر وقت مسئله ی زنان میشود یاد همه چیز می افتند؟
منظورم هم صرفن ایرانی ها نیستند . کلن آقایون منظورمه .
الان به روز مبارزه با خشونت بر علیه زنان نزدیک می شویم. خوب ؟ همه یاد خشونت برعلیه مردان و حیوانات و محیط زیست و.... تا چراغونی پارسال می افتند. 
فقط هم برای همین مسئله زنانه که اینقدر بذل و بخشش می کنند ها . 
مثلن روز کارگر که هست کسی یاد پزشکان نمی افته و روز خبرنگار که هست کسی یاد حیوانات نمی افته .یا روز معلم که می شه کسی یاد محیط زیست نمی افته . اما روز زن که می شه همه همه چیز یادشان میاد ... چرا جدن ؟

آدم سوال هم بکنه حتمن یک "نابغه" و" استادی " سر و کله اش پیدا می شه و از این که افرادی مثل مثلن من برای حقوق زنان تلاش می کنه ابراز تاسف می کنه . نه اینکه خودشان برای حقوق زنان صب تا شب و برعکس دارند باغچه بیل می زنند. خوب دلشون می زوزه لابد دیگه ...


 پی نوشت: آدم اینور آنور یک چیزهایی می بیند و می خواند که حتی وقتی بی حوصله است و می خواهد برود یک گوشه ای به مرگ خودش بمیرد، نمی تواند ساکت بماند. این شد که این استاتوس قدیمی را دوباره به اشتراک گذاشتم.